انوری (مقطعات)/ای بدیعالزمان بیا و ببین
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (مقطعات) (ای بدیعالزمان بیا و ببین) از انوری |
' |
| ای بدیعالزمان بیا و ببین | که ز بدعت جهان چه میزاید | |
| دوستان را به رنج بگذاری | تا فلکشان به غم بفرساید | |
| من بدین دوستی شدم راضی | که ترا این چنین همی باید | |
| گرچه در محنتی فتادستم | که دل از دیده میبپالاید | |
| به سر تو که هیچ لحظه دلم | از تقاضای تو نیاساید | |
| به درم هر که دست باز نهد | گویم این بار او همی آید | |
| تو ز من فارغ و دلم شب و روز | چشم بر در ترا همی پاید | |
| خود به از عقل هیچ مفتی نیست | زانکه او جز به عدل نگراید | |
| قصه با او بگوی تات برین | بنکوهد اگرت نستاید | |
| این ندانم چه گویمت چو فلک | پایم از بند باز نگشاید | |
| با سر و روی و ریش تو چه کنم | رحمت تو کنون همی باید | |
| کاهنم پشت پای میدوزد | وافتم پشت دست میخاید | |
| این دو بیتک اگرچه طیبت رفت | تا دگر صورتیت ننماید | |
| گر بدین خوشدلی و آزادی | خود دلم عذرهات فرماید | |
| ورنه باز اندر آستینم نه | گر همی دامنت بیالاید | |
| جد بیهزل زیرکان گویند | جان بکاهد ملامت افزاید | |
| طعنهی دشمنان گزاینده است | طیبت دوستان بنگزاید | |
| پوستینم مکن که از غم و درد | فلکم پوست میبپیراید | |
| آسیای سپهر دور از تو | هر شبم استخوان همی ساید | |
| عکس اشک و رخم چو صبح و شفق | سقف گردون همی بیاراید | |
| نالهایی کنم چنانکه به مهر | سنگ بر حال من ببخشاید | |
| دستم اکنون جز آن ندارد کار | کز رخم رنگ اشک بزداید | |
| کیل غم شد دلم که چرخ بدو | عمرها شادیی نپیماید | |
| در عمرم فلک به دست اجل | میبترسم که گل برانداید | |
| چه کنم تا بلا کرانه کند | یا مرا از میانه برباید |