انوری (مقطعات)/آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (مقطعات) (آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی) از انوری |
' |
| آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی | گفت کین والی شهر ما گدایی بیحیاست | |
| گفت چون باشد گدا آن کز کلاهش تکمهای | صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست | |
| گفتش ای مسکین غلط اینک از اینجا کردهای | آن همه برگ و نوا دانی که آنجا از کجاست | |
| در و مروارید طوقش اشک اطفال منست | لعل و یاقوت ستامش خون ایتام شماست | |
| او که تا آب سبو پیوسته از ما خواسته است | گر بجویی تا به مغز استخوانش زان ماست | |
| خواستن کدیه است خواهی عشر خوان خواهی خراج | زانکه گر ده نام باشد یک حقیقت را رواست | |
| چون گدایی چیز دیگر نیست جز خواهندگی | هرکه خواهد گر سلیمانست و گر قارون گداست |