انوری (مقطعات)/آسمان آن بخیل بدفعلست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (مقطعات) (آسمان آن بخیل بدفعلست) از انوری |
' |
| آسمان آن بخیل بدفعلست | که ازو جز که فعل بد نجهد | |
| نان و آبش مخور که هرکه خورد | هرگز از دست او به جان نرهد | |
| خاک از او به که گر کسی به مثل | مشتکی جو به نزد او بنهد | |
| چون کریمان از او قبول کند | پس به هر دانه بیست باز دهد | |
| خسروا آب آسمان نشود | که کمال تو نور خور ندهد | |
| لقمهی بی جگر نمییابم | شد چنین عمر او نظر ندهد | |
| گردهگاه جهان شکافته باد | که یکی گرده بیجگر ندهد | |
| ملکالموت را ملامت نیست | که به بیمار گل شکر ندهد | |
| تو جهان نیستی جهانداری | این اشارت به تو ضرر ندهد | |
| تو بکن زیبد ار قضا نکند | توبده شاید از قدر ندهد | |
| کمر عمر تو مبادا سست | تافلک را قبا کمر ندهد | |
| نقش نام زمانه افروزت | سکه از دوستی به زر ندهد | |
| کافران را چه باک باشد اگر | خشم تو مایهی سقر ندهد | |
| داد بنده نمیدهد در تو | حبذا گر دهد وگر ندهد | |
| جود تو حق از آن فراوانست | کار او بود اگر وگر ندهد | |
| دست میمون تو از آن دستست | که به کشت طمع مطر ندهد | |
| وای آن رزمگه که حملهی تو | دهد و نصرت وظفر ندهد | |
| جز تو کس را نشاید آدم گفت | عقل مشاطگی به خر ندهد | |
| گرچه بسیار درد دل دارد | جز به اندازه درد سر ندهد | |
| حرمت تو نه آن درخت بود | که به سالی هزار برندهد | |
| خاک در گاه تو نه آن سرمه است | که به چشم هنر بصر ندهد |