انوری (قصاید)/شهر پرفتنه و پر مشغله و پر غوغاست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (قصاید) (شهر پرفتنه و پر مشغله و پر غوغاست) از انوری |
' |
| شهر پرفتنه و پر مشغله و پر غوغاست | سید و صدر جهان بار ندادست کجاست | |
| دیر شد دیر که خورشید فلک روی نمود | چیست امروز که خورشید زمین ناپیداست | |
| بارگاهش ز بزرگان و ز اعیان پر شد | او نه بر عادت خود روی نهان کرده چراست | |
| دوش گفتند که رنجور ترک بود آری | بار نادادنش امروز بر آن قول گواست | |
| پرده دارا تو یکی درشو و احوال بدان | تا چگونه است بهش هست که دلها درواست | |
| ور ترا بار بود خدمت ما هم برسان | مردمی کن بکن این کار که این کار شماست | |
| ور توانی که رهی بازدهی به باشد | تا درآییم و سلامیش کنیم ار تنهاست | |
| ور چنانست که حالیست نه بر وفق مراد | خود مگو برگ نیوشیدن این حال کراست | |
| که تواند که به اندیشه درآرد به جهان | کز جهان آنکه جهان صد یک ازو بود جداست | |
| وانکه باقی به مدد دادن جاهش بودی | نعمت و ایمنی امروز نه در حال بقاست | |
| وانکه برخاست ازو رسم بدی چون بنشست | چون چنین است بهین کاری تسلیم و رضاست | |
| آفریده چکند گر نکشد بار قضا | کافرینش همه در سلسلهی بند قضاست | |
| والی ما که سپهر است ولایت سوز است | وای کین والی سوزنده به غایت والاست | |
| اجل از بارخدای اجل اندر نگذشت | گر تو گویی که ز من درگذرد این سوداست | |
| چه توان کرد برون شد ز قضا ممکن نیست | دامن از عمر بیفشاند و به یک ره برخاست | |
| ای ز اولاد پیمبر وسط عقد مپرس | کز فراق تو بر اولاد پیمبر چه عناست | |
| وی دو قرن از کرمت برده جهان برگ و نوا | تو چه دانی که جهان بیتو چه بیبرگ و نواست | |
| به وفات تو جهان ماتم اولاد رسول | تازهتر کرد مگر سلخ رجب عاشوراست | |
| از فنای چو تویی گشت مبرهن ما را | که تر و خشک جهان رهرو سیلاب فناست | |
| با تو گیتی چو جفا کرد وفا با که کند | وین عجب نیست که خود عادت او جمله جفاست | |
| دایهی دهر نپرورد کسی را که نخورد | بینی ای دوست که این دایه چه بیمهر و وفاست | |
| گرچه خلقی ز جفاهای فلک مجروحند | اندرین دور که شب حامل تشویش و بلاست | |
| بلخ را هیچ قفایی چو وفات تو نبود | آخر ای دور فلک وقت بدان این چه قفاست | |
| رفتی و با تو کمالی که جهان داشت ببرد | گر جهان را پس از این ناقص خوانیم سزاست | |
| کی دهد کار جهان نور و تو غایب ز جهان | شب و خورشید بهم هر دو کجا آید راست | |
| تنگ بودی ز بزرگیت جهان وین معنی | داند آنکس که به اسباب بزرگی داناست | |
| وین عجبتر که کنون بیتو از آن تنگترست | زانکه از درد تو خالی نه خلا ونه ملاست | |
| گرچه در هر جگری درد و غمت بیخی زد | که شبانروزی چون ذکر تو در نشو و نماست | |
| ما چه دانیم که از ما چه سعادت بگذشت | وان تصور نه به اندازهی این سینهی ماست | |
| کیست با این همه کز نالهی زارش همه شب | سقف گردون نه پر از ولولهی صوت و صداست | |
| کیست ای بوده چو دریا و چو ابرت دل و دست | کز فراقت نه مژه ابرو کنارش دریاست | |
| تا جهان را نگذاری ز چنان جاه یتیم | که یتیمی جهان گرچه نه طفلست خطاست | |
| تا به خاک اندر آرام نگیری که سپهر | همچنان در طلب خدمت تو ناپرواست | |
| ای دریغا که ز تو درد دلی ماند به دست | وانکه این درد نه دردیست که درمانش دواست | |
| ای دریغا که غم هجر و غم رفتن تو | نیست آن شب که درو هیچ امید فرداست | |
| ای دریغا که ثناها به دعا باز افتاد | چون چنین است بهین ذکر درین حال دعاست | |
| یاربش در کنف لطف خدایی خوددار | کان چنان لطفی کان درخور آنست تراست | |
| چون رهانیدی از این تفرقها جمعش کن | با که با اهل عبا زانکه هم از اهل عباست | |
| ور به گیتی نظری کرد برو تنگ مکن | که جهان دجله شد و ما همه را استسقاست |