انوری (قصاید)/ای رایت دولت ز تو بر چرخ رسیده
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (قصاید) (ای رایت دولت ز تو بر چرخ رسیده) از انوری |
' |
| ای رایت دولت ز تو بر چرخ رسیده | وی چشم وزارت چو تو دستور ندیده | |
| بر پایهی تو پای توهم نسپرده | بر دامن تو دست معالی نرسیده | |
| با قدر تو اوج زحل از دست فتاده | با کلک تو تیر فلک انگشت گزیده | |
| در نظم جهان هرچه صریر قلمت گفت | از روی رضا گوش قضا جمله شنیده | |
| اعجاز تو در شرع وزارت نه به حدیست | کز خلق بمانند یکی ناگرویده | |
| ای مردم آبی شده بیباس تو عمری | در دیدهی احرار جهان مردم دیده | |
| دی خانه فروش ستم آنرا که برانداخت | انصاف تو امروز به جانش بخریده | |
| از خنصر چپ عقد ایادیت گرفته | اطفال در آن عهد که ابهام مکیده | |
| آرام زمین بر در حزم تو نشسته | تعجیل زمان در ره عزم تو دویده | |
| تخم غرض بخت تو بر خاره برسته | مرغ عمل خصم تو از بیضه پریده | |
| بر خاک درت ملک گویی که از آرام | طفلی است در آغوش رقیبی غنویده | |
| درکام جهان آب شد از تف ستم خشک | جز آب حیات از سر کلکت نچکیده | |
| گردون که یکی خوشه چنش ماه نو آمد | تا سنبله از خرمن اقبال تو چیده | |
| آنجا که گران گشت رکاب سخط تو | از بوالعجبی فتنه عنان باز کشیده | |
| بیآب رخ طالع مهپرور تو ماه | تا عهد تو چون ماهی بیآب طپیده | |
| پشتی شده در نیک و بد ابنای جهان را | هر پشت که در صدر تو یک روز خمیده | |
| دندان خزان کند بر آن شاخ که بر وی | یکبار نسیمی ز رضای تو وزیده | |
| زنبور خزر فضلهی لطف تو سرشته | آهوی ختن کشتهی خلق تو چریده | |
| در عهد نفاذ تو ز پستان پلنگان | آهو بره در خوابستان شیر مکیده | |
| شیر فلک آن شیر سراپردهی دوران | در مرتبه با شیر بساطت نچخیده | |
| میبینم از این مرتبه خورشید فلک را | چون شبپره در سایهی حفظ تو خزیده | |
| بدخواه تو چون کرم بریشم کفن خویش | از دوک زبان بر سرو بر پای تنیده | |
| بر چرخ ممالک ز شهاب قلم تست | بر یکدگر افتاده دو صد دیو رمیده | |
| کورا که تب و لرزهاش از بیم تو دارد | یک چاشنی از شربت قهر تو چشیده | |
| غور تو نه بحریست کزو عبره توان کرد | گیرم که جهان پر شود از خیک دمیده | |
| تو در چمن دولت و در باغ وزارت | چون ابر خرامیده و چون سرو چمیده | |
| دیروز به جای پدر و جد تو بودست | مسعود علی آن دو ملکشان بگزیده | |
| امروز اگر نوبت ایشان به تو آمد | نشگفت عطاییست سزاوار و سزیده | |
| تا تار شب و روز چنان نیست کز ایشان | سهم رسن پیسه خورد مار گزیده | |
| خصم تو چو شب باد همه جای سیهروی | وز حادثه چون صبح دوم جامه دریده | |
| رخسار چو آبی ز عنا گرد گرفته | دل در برش از نایبه چون نار کفیده | |
| هر ساعتش از غصه گلی تازه شکفته | وان غصه چو خارش همه در دیده خلیده |