انوری (قصاید)/اینکه می بینم به بیداریست یارب یا به خواب
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (قصاید) (اینکه می بینم به بیداریست یارب یا به خواب) از انوری |
' |
| اینکه می بینم به بیداریست یارب یا به خواب | خویشتن را در چنین نعمت پس از چندین عذاب | |
| آن منم یارب در این مجلس به کف جزو مدیح | وان تویی یارب در آن مسند به کف جام شراب | |
| آخر آن ایام ناخوشتر ز ایام مشیب | رفت و آمد روزگاری خوشتر از عهد شباب | |
| گرچه دایم در فراق خدمت تو داشتند | هر که بود از عمرو و زید و خاص و عام و شیخ و شاب | |
| اشک چون باران ز کثرت دیده چون ابر از سرشک | نوحه چون رعد ازغریو و جان چو برق از اضطراب | |
| حال من بنده ز حال دیگران بودی بتر | حال رعد آری بتر باشد که باشد بی رباب | |
| از جهان نومید گشتم چون ز تو غایب شدم | هرکه گفت از اصل گفتست این مثل من غاب خاب | |
| لایق حال خود از شعر معزی یک دوبیت | شاید ار تضمین کنم کان هست تضمینی صواب | |
| اندر آن مدت که بودستم ز دیدار تو فرد | جفت بودم با شراب و با کباب و با رباب | |
| بود اشکم چون شراب لعل در زرین قدح | ناله چون زیر رباب و دل بر آتش چون کباب | |
| تا طلوع آفتاب طلعت تو کی بود | یک جهان جان بود و دل همچون قصب در ماهتاب | |
| در زوایای فلک با وسعت او هر شبی | ذرهیی را گنج نی از بس دعای مستجاب | |
| دل ز بیم آنکه باد سرد بر تو بگذرد | روز و شب چونان که ماهی را براندازی ز آب | |
| ما چو برگ بید و قومی از بزرگان در سکوت | دایم اندر عشرتی از خردبرگی چون سداب | |
| انوری آخر نمیدانی چه میگویی خموش | گاو پای اندر میان دارد مران خر در خلاب | |
| شکر یزدان را که گردون با تو حسن عهد کرد | تا نتیجهی حسن عهد او شد این حسن المب | |
| ای سپهر ملک را اقبال تو صاحبقران | وی جهان عدل را انصاف تو مالک رقاب | |
| آسمانی نی که ثابت رای نبود آسمان | آفتابی نی که زاید نور نبود آفتاب | |
| سیر عزمت همچو سیر اختران بیارتداد | دور حزمت چون قضای آسمان بیانقلاب | |
| پای حلم تو ندارد خاک هنگام درنگ | تاب حکم تو ندارد باد هنگام شتاب | |
| ملک را کلک تو از دیوان دولت پاک کرد | ملک گویی آسمانستی و کلک تو شهاب | |
| قهرت اندر جام زهره زهر گرداند عقار | لطفت اندر کام افعی نوش گرداند لعاب | |
| گر نویسد نام باست بر در شهر تبت | خون شود بار دگر در ناف آهو مشک ناب | |
| در کفت آرام نادیده ز گیتی جز عنان | دیگران در پایت افتاده ز خواری چون رکاب | |
| تا ابد دود و دخان بارنده گردد چون بخار | گر بیفتد برفلک چون دست تو یک فتح باب | |
| جود و دستت هر دو همزادند همچون رنگ و گل | کی توان کردن جدارنگ از گل و بوی از گلاب | |
| بخشش بیمنت و احسان بیلافت کنند | ابر و دریا را ز خجلت خشک چون دود و سراب | |
| باللهام گر در سر دندان شود با لاف رعد | فیالمثل کر بارد آب زندگانی از سحاب | |
| ابر کی باشد برابر با کف دستی که گر | کان ببخشد نه ثنا دامانش گیرد نه ثواب | |
| کوس رعد ورایت برقش همه بگذاشتم | یک سالم را جوابی ده نه جنگ و نه عتاب | |
| جلوهی احسان خود در عمر کردستی تو نه | گر همه صد بدره زر بودیت و صد رزمه ثیاب | |
| قطرهی باران از او بر روی آبی کی چکید | کو کلاهی بر سرش ننهاد حالی از حباب | |
| خود خراب آباد گیتی نیست جای تو ولیک | گنجها ننهند هرگز جز که در جای خراب | |
| آسمانقدرا زمینحلما خداوندا مکن | با کسی کز تو گزیرش نیست بیجرمی عتاب | |
| خود نکردستم به مهجوری مران زین ساحتم | حق همی داند بری الساحتم من کل باب | |
| بر پی صاحب غرض رفتم بیفتادم ز راه | آن مثل نشنیدهای باری اذا کان الغراب | |
| چین ابروی تو بر من رستخیز آرد فکیف | روزها شد تا سلامم رانفرمودی جواب | |
| داشت روشن روز عیشم آفتاب عون تو | وز عنا آمد شبی حتی تورات بالحجاب | |
| لطف تو هر ساعتم گوید که هین الاعتذار | قهر تو هر لحظهام گوید که هان الاجتناب | |
| من میان هر دو با جانی به غرغر آمده | در کف غم چون تذروی مانده در پای عقاب | |
| خود کرم باشد که چشمی کز جهان روشن به تست | هرشبی پر باشد از خون و تهی باشد ز خواب | |
| از فلک در بندگی تو سپر هم نفکنم | گر به خون من کند تیغ حوادث را خضاب | |
| نیست در علمم که جز تو کس خداوندم بود | هست بر علمم گوا من عنده امالکتاب | |
| دانی آخر چون تویی را بد نباشد چون منی | چون کنم برداشتم از روی این معنی نقاب | |
| گر تو خواهی ور نخواهی بندهام تا زندهام | این سخن کوتاه شد، والله اعلم بالصواب | |
| تا خیام چرخ را نبود شرج همچون ستون | تا طناب صبح را نبود گره چونان که تاب | |
| در جهان جاه لشکرگاه اقبال ترا | خیمه اندر خیمه بادا و طناب اندر طناب | |
| عرض تو چون جرم گردون باد ایمن از فساد | عمر تو چون دور گردون باد فارغ از حساب | |
| از بلندی پایگاه دولتت فوق الفلک | وز نژندی جایگاه دشمنت تحت التراب |