انوری (غزلیات)/من که باشم که تمنای وصال تو کنم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (غزلیات) (من که باشم که تمنای وصال تو کنم) از انوری |
' |
| من که باشم که تمنای وصال تو کنم | یا کیم تا که حدیث لب و خال تو کنم | |
| کس به درگاه خیال تو نمییابد راه | من چه بیهوده تمنای وصال تو کنم | |
| گلهی عشق تو در پیش تو نتوانم کرد | ساکتم تا که شبی پیش خیال تو کنم | |
| از سر مردمیی گر تو کلاهی نهیم | مردم چشم و سرم طرف دوال تو کنم | |
| ور به چشم تو درآید سخنم تا بزیم | در غزلها صفت چشم غزال تو کنم | |
| شعر من سحر شد و شد به کمال از پی آن | که همی وصف جمالت به کمال تو کنم | |
| چشم تو سحر حلالست و حرامست مرا | شاعری هرچه نه بر سحر حلال تو کنم |