انوری (غزلیات)/جان وصال تو تقاضا میکند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (غزلیات) (جان وصال تو تقاضا میکند) از انوری |
' |
| جان وصال تو تقاضا میکند | کز جهانش بیتو سودا میکند | |
| بالله ار در کافری باشد روا | آنچه هجران تو با ما میکند | |
| در بهای بوسهای از من لبت | دل ببرد و دین تقاضا میکند | |
| بارها گفتم که جان هم میدهم | همچنان امروز و فردا میکند | |
| غارت جان میکند چشم خوشت | هیچ تاوان نیست زیبا میکند | |
| زلف را گو یاری چشمت مکن | کانچه بتوان کرد تنها میکند | |
| چند گویی راز پیدا میکنی | راز من ناز نو پیدا میکند | |
| آتش دل گرچه پنهان میکنم | آب چشمم آشکارا میکند | |
| آنچنان شوخی که گر گویند کیست | کانوری را عشق رسوا میکند | |
| گرچه میدانم ولیکن رغم را | گویی ای مرد آن به عمدا میکند |