انوری (غزلیات)/ای دوست به کام دشمنم کردی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (غزلیات) (ای دوست به کام دشمنم کردی) از انوری |
' |
| ای دوست به کام دشمنم کردی | بردی دل و زان پسم جگر خوردی | |
| چون دست ز عشق بر سر آوردم | از دست شدی و سر برآوردی | |
| آن دوستیی چنان بدان گرمی | ای دوست چنین شود بدین سردی | |
| گفتم که چو روزگار برگردد | تو نیز چو روزگار برگردی | |
| گفتی نکنم چنین معاذالله | دیدی که به عاقبت چنان کردی | |
| در خورد تو نیست انوری آری | لیکن به ضرورتش تو در خوردی |