امیر خسرو دهلوی (انتخاب از مثنویات)/چون هنر مرغ فراوان شود
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | امیر خسرو دهلوی (انتخاب از مثنویات) (چون هنر مرغ فراوان شود) از امیر خسرو دهلوی |
' |
| چون هنر مرغ فراوان شود | مرغ ز بر دست سلیمان شود | |
| وای بر آن آدمی بی خبر | کوکم از آن مرغ بود در هنر | |
| دجله چو آمیخته گردد به نیل | هست جدا کردن آن مستحیل | |
| چشمهی چاه هر چه که بالا شود | چشمه محال است که دریا شود | |
| خواست یکی خواسته لیکن نیافت | آنکه نمیخواست برد خود شتافت | |
| رفت یکی در طلب لعل سنگ | ریزهی سنگین نیامد به چنگ | |
| وان دگری را که غم آن نبود | لعل چنان یافت که در کان نبود | |
| کوشش بیهوده ز غایت برون | کوبش آبست، به هاون درون | |
| این همه بیداری ما خفتنست | کامدن ما ز پی رفتن ست | |
| گر بودت، خوش خور و بدخو مباش | ور نبود، رنجه مشو گو مباش | |
| تنگ مباش از پی عیش فراخ | کان بری از باغ که خیزد ز شاخ | |
| هر چه رسد، بیش خور و کم مخور | ور نرسد هم برسد، غم مخور | |
| هر چه بجوئی و نیابی، مرنج | زانکه به خواهش نتوان یافت گنج | |
| ترک طمع گیر ز خود شرم دار | تا نشوی چون خجلان شرمسار | |
| گرسنه زانی که درین تنگنای | نان ز ملک می لبی نزد خدای | |
| غره به نزد یکی سلطان مشو | بلبل باغی، مگس خوان مشو | |
| هست وی از خرمن هستی خسی | تا تو چه باشی که کمی زو بسی | |
| چند کشی پیش ملک دست پیش | تات زکاتی دهد از ملک خویش | |
| تشنه بمیر، آب زد و نان مخواه | خون خور و از خوانچهشان نان مخواه | |
| چون ببریدی طمع از ناکسان | صرف مکن گوهر خود با خسان | |
| گل به چراگاه ستوران مبر | آئینه در مجلس کوران مبر |