شاهنامه/پادشاهی یزدگرد ۲
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| پادشاهی یزدگرد ۱ | شاهنامه (پادشاهی یزدگرد ۲) از فردوسی |
پادشاهی یزدگرد ۳ |
| بگفت آنک ما را چه آمد بروی | وزین پادشاهی بشد رنگ و بوی | |
| ز رستم کجا کشته شد روز جنگ | ز تیمار بر ما جهان گشت تنگ | |
| بدست یکی سعد وقاص نام | نه بوم و نژاد و نه دانش نه کام | |
| کنون تا در طیسفون لشکرست | همین زاغ پیسه به پیش اندرست | |
| تو با لشکرت رزم را سازکن | سپه را برین برهم آواز کن | |
| من اینک پس نامه برسان باد | بیایم به نزد تو ای پاک وراد | |
| فرستادهی دیگر از انجمن | گزین کرد بینا دل و رای زن | |
| یکی نامه بنوشت دیگر بتوس | پر از خون دل و روی چون سندروس | |
| نخست آفرین کرد بر دادگر | کزو دید نیرو و بخت و هنر | |
| خداوند پیروزی و فرهی | خداوند دیهیم شاهنشهی | |
| پی پشه تا پر و چنگ عقاب | به خشکی چو پیل و نهنگ اندر آب | |
| ز پیمان و فرمان او نگذرد | دم خویش بی رای او نشمرد | |
| ز شاه جهان یزدگرد بزرگ | پدر نامور شهریار سترگ | |
| سپهدار یزدان پیروزگر | نگهبان جنبده و بوم و بر | |
| ز تخم بزرگان یزدان شناس | که از تاج دارند از اختر سپاس | |
| کزیشان شد آباد روی زمین | فروزندهی تاج و تخت و نگین | |
| سوی مرزبانان با گنج و گاه | که با فرو برزند و با داد و راه | |
| شمیران و رویین دژ و رابه کوه | کلات از دگر دست و دیگر گروه | |
| نگهبان ما باد پروردگار | شما بیگزند از بد روزگار | |
| مبادا گزند سپهر بلند | مه پیکار آهرمن پرگزند | |
| همانا شنیدند گردنکشان | خنیده شد اندر جهان این نشان | |
| که بر کارزای و مرد نژاد | دل ما پر آزرم و مهرست و داد | |
| به ویژه نژاد شما را که رنج | فزونست نزدیک شاهان ز گنج | |
| چو بهرام چوبینه آمد پدید | ز فرمان دیهیم ما سرکشید | |
| شما را دل از شهر ای فراخ | به پیچید وز باغ و میدان و کاخ | |
| برین باستان راع و کوه بلند | کده ساختید از نهیب گزند | |
| گر ای دون که نیرو دهد کردگار | به کام دل ما شود روزگار | |
| ز پاداش نیکی فزایش کنیم | برین پیش دستی نیایش کنیم | |
| همانا که آمد شما را خبر | که ما را چه آمد ز اختر به سر | |
| ازین مارخوار اهرمن چهرگان | ز دانایی و شرم بی بهرگان | |
| نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد | همیداد خواهند گیتی بباد | |
| بسی گنج و گوهر پراگنده شد | بسی سر به خاک اندر آگنده شد | |
| چنین گشت پرگار چرخ بلند | که آید بدین پادشاهی گزند | |
| ازین زاغ ساران بیآب و رنگ | نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ | |
| که نوشین روان دیده بود این به خواب | کزین تخت به پراگند رنگ و آب | |
| چنان دید کز تازیان سد هزار | هیونان مست و گسسته مهار | |
| گذر یافتندی با روند رود | نماندی برین بوم بر تار و پود | |
| به ایران و بابل نه کشت و درود | به چرخ زحل برشدی تیره دود | |
| هم آتش به مردی به آتشکده | شدی تیره نوروز و جشن سده | |
| از ایوان شاه جهان کنگره | فتادی به میدان او یکسره | |
| کنون خواب راپاسخ آمد پدید | ز ما بخت گردن بخواهد کشید | |
| شود خوار هرکس که هست ارجمند | فرومایه را بخت گردد بلند | |
| پراگنده گردد بدی در جهان | گزند آشکارا و خوبی نهان | |
| بهر کشوری در ستمگارهیی | پدید آید و زشت پتیارهیی | |
| نشان شب تیره آمد پدید | همی روشنایی بخواهد پرید | |
| کنون ما به دستوری رهنمای | همه پهلوانان پاکیزه رای | |
| به سوی خراسان نهادیم روی | بر مرزبانان دیهیم جوی | |
| ببینیم تا گردش روزگار | چه گوید بدین رای نا استوار | |
| پس اکنون ز بهر کنارنگ توس | بدین سو کشیدیم پیلان وکوس | |
| فرخ زاد با ما ز یک پوستست | به پیوستگی نیز هم دوستست | |
| بالتونیهست او کنون رزمجوی | سوی جنگ دشمن نهادست روی | |
| کنون کشمگان پور آن رزمخواه | بر ما بیامد بدین بارگاه | |
| بگفت آنچ آمد ز شایستگی | هم ازبندگی هم ز بایستگی | |
| شیندیم زین مرزها هرچ گفت | بلندی و پستی و غار و نهفت | |
| دژ گنبدین کوه تا خرمنه | دگر لاژوردین ز بهر بنه | |
| ز هر گونه بنمود آن دل گسل | ز خوبی نمود آنچ بودش به دل | |
| وزین جایگه شد بهر جای کس | پژوهنده شد کارها پیش وپس | |
| چنین لشکری گشن ما را که هست | برین تنگ دژها نشاید نشست | |
| نشستیم و گفتنیم با رای زن | همه پهلوانان شدند انجمن | |
| ز هر گونه گفتیم و انداختیم | سر انجام یکسر برین ساختیم | |
| که از تاج و ز تخت و مهر و نگین | همان جامهی روم و کشمیر و چین | |
| ز پر مایه چیزی که آمد بدست | ز روم و ز طایف همه هرچ هست | |
| همان هرچه از ماپراگند نیست | گر از پوشش است ار ز افگند نیست | |
| ز زرینه و جامهی نابرید | ز چیزی که آن رانشاید کشید | |
| هم از خوردنیها ز هر گونه ساز | که ما را بیاید برو بر نیاز | |
| ز گاوان گردون کشان چل هزار | که رنج آورد تا که آید به کار | |
| به خروار زان پس ده و دو هزار | به خوشه درون گندم آرد ببار | |
| همان ارزن و پسته و ناردان | بیارد یکی موبدی کاردان | |
| شتروار زین هریکی ده هزار | هیونان بختی بیارند بار | |
| همان گاو گردون هزار از نمک | بیارند تا بر چه گردد فلک | |
| ز خرما هزار و ز شکر هزار | بود سخته و راست کرده شمار | |
| ده و دو هزار انگبین کندره | بدژها کشند آن همه یکسره | |
| نمک خورده سرپوست چون چل هزار | بیارند آن راکه آید به کار | |
| شتروار سیسد ز زربفت شاه | بیارند بر بارها تا دو ماه | |
| بیاید یکی موبدی با گروه | ز گاه شمیران و از را به کوه | |
| به دیدار پیران و فرهنگیان | بزرگان کهاند از کنارنگیان | |
| به دو روز نامه به دژها نهند | یکی نامه گنجور ما را دهند | |
| دگر خود بدارند با خویشتن | بزرگان که باشند زان انجمن | |
| همانا بران راغ و کوه بلند | ز ترک و ز تازی نیاید گزند | |
| شما را بدین روزگار سترگ | یکی دست باشد بر ما بزرگ | |
| هنرمند گوینده دستور ما | بفرماید اکنون به گنجور ما | |
| که هرکس این را ندارد به رنج | فرستد ورا پارسی جامه پنج | |
| یکی خوب سربند پیکر به زر | بیابند فرجام زین کار بر | |
| بدین روزگار تباه و دژم | بیابد ز گنجور ما چل درم | |
| به سنگ کسی کو بود زیردست | یکی زین درمها گر اید بدست | |
| از آن شست بر سرش و چاردانگ | بیارد نبشته بخواند به بانگ | |
| بیک روی برنام یزدان پاک | کزویست امید و زو ترس وباک | |
| دگر پیکرش افسر و چهر ما | زمین بارور گشته از مهر ما | |
| به نوروز و مهر آن هم آراستست | دو جشن بزرگست و با خواستست | |
| درود جهان بر کم آزار مرد | کسی کو ز دیهیم ما یاد کرد | |
| بلند اختری نامجوی سواری | بیامد به کف نامهی شهریار | |
| وزان جایگه برکشیدند کوس | ز بست و نشاپور شد تا به توس | |
| خبر یافت ماهوی سوری ز شاه | که تا مرز توس اندر آمد سپاه | |
| پذیره شدشت با سپاه گران | همه نیزه داران جوشن وران | |
| چو پیداشد آن فرو آورند شاه | درفش بزرگی و چندان سپاه | |
| پیاده شد از باره ماهوی زود | بران کهتری بندگیها فزود | |
| همیرفت نرم از بر خاک گرم | دو دیده پر ا زآب کرده زشرم | |
| زمین را ببوسید و بردش نماز | همیبود پیشش زمانی دراز | |
| فرخ زاد چون روی ماهوی دید | سپاهی بران سان رده برکشید | |
| ز ماهوی سوری دلش گشت شاد | برو بر بسی پندها کرد یاد | |
| که این شاه را از نژادکیان | سپردم تو را تا ببندی میان | |
| نباید که بادی برو بر جهد | وگر خود سپاسی برو برنهد | |
| مرا رفت باید همی سوی ری | ندانم که کی بینم این تاج کی | |
| که چون من فراوان به آوردگاه | شد از جنگ آن نیزهداران تباه | |
| چو رستم سواری به گیتی نبود | نه گوش خردمند هرگز شنود | |
| بدست یکی زاغ سرکشته شد | به من بر چنین روز برگشته شد | |
| که یزدان و را جای نیکان دهاد | سیه زاغ را درد پیکان دهاد | |
| بدو گفت ماهوی کای پهلوان | مرا شاه چشمست و روشن روان | |
| پذیرفتم این زینهار تو را | سپهر تو را شهریار تو را | |
| فرخ زاد هرمزد زان جایگاه | سوی ری بیامد به فرمان شاه | |
| برین نیز بگذشت چندی سپهر | جداشد ز مغز بد اندیش مهر | |
| شبان را همی تخت کرد آرزوی | دگرگونهتر شد به آیین و خوی | |
| تن خویش یک چند بیمار کرد | پرستیدن شاه دشوار کرد | |
| یکی پهلوان بود گسترده کام | نژادش ز طرخان و بیژن بنام | |
| نشستش به شهر سمرقند بود | بران مرز چندیش پیوند بود | |
| چو ماهوی بدبخت خودکامه شد | ازو نزد بیژن یکی نامه شد | |
| که ای پهلوان زادهی بیگزند | یکی رزم پیش آمدت سودمند | |
| که شاه جهان با سپاه ای درست | ابا تاج و گاهست و با افسرست | |
| گرآیی سر و تاج و گاهش تو راست | همان گنج و چتر سیاهش تو راست | |
| چو بیژن نگه کرد و آن نامه دید | جهان پیش ماهوی خودکامه دید | |
| به دستور گفت ای سر راستان | چه داری بیاد اندرین داستان | |
| بیاری ماهوی گر من سپاه | برانم شود کارم ایدر تباه | |
| به من برکند شاه چینی فسوس | مرا بیمنش خواند و چاپلوس | |
| وگرنه کنم گوید از بیم کرد | همیترسد از روز ننگ و نبرد | |
| چنین داد دستور پاسخ بدوی | که ای شیر دل مرد پرخاشجوی | |
| از ایدر تو را ننگ باشد شدن | به یاری ماهوی و باز آمدن | |
| ببرسام فرمای تا با سپاه | بیاری شود سوی آن رزمگاه | |
| به گفتار سوری شوی سوی جنگ | سبکسار خواند تار مرد سنگ | |
| چنین گفت بیژن که اینست رای | مرا خود نجنبید باید ز جای | |
| ببرسام فرمود تا ده هزار | نبرده سواران خنجرگزار | |
| به مرو اندرون ساز جنگ آورد | مگر گنج ایران به چنگ آورد | |
| سپاه از بخارا چوپران تذرو | بیامد به یک هفته تا شهر مرو | |
| شب تیره هنگام بانگ خروس | از آن مرز برخاست آواز کوس | |
| جهاندار زین خود نه آگاه بود | که ماهوی سوریش بدخواه بود | |
| به شبگیر گاه سپیده دمان | سواری سوی خسرو آمد دوان | |
| که ماهوی گوید که آمد سپاه | ز ترکان کنون برچه رایست شاه | |
| سپهدار خانست و فغفور چین | سپاهش همی بر نتابد زمین | |
| بر آشفت و جوشن بپوشید شاه | شد از گرد گیتی سراسر سیاه | |
| چو نیروی پرخاش ترکان بدید | بزد دست و تیغ از میان برکشید | |
| به پیش سپاه اندر آمد چو پیل | زمین شد به کردار دریای نیل | |
| چو بر لشکر ترک بر حمله برد | پس پشت او در نماند ایچ گرد | |
| همه پشت بر تاجور گاشتند | میان سوارانش بگذاشتند | |
| چو برگشت ماهوی شاه جهان | بدانست نیرنگ او در نهان | |
| چنین بود ماهوی را رای و راه | که او ماند اندر میان سپاه | |
| شهنشاه در جنگ شد ناشکیب | همیزد به تیغ و به پای و رکیب | |
| فراوان از آن نامداران بشکت | چو بیچارهتر گشت بنمود پشت | |
| ز ترکان بسی بود در پشت اوی | یکی کابلی تیغ در مشت اوی | |
| همیتاخت جوشان چو از ابر برق | یکی آسیا بد برآن آب زرق | |
| فرود آمد از باره شاه جهان | ز بدخواه در آسیا شد نهان | |
| سواران بجستن نهادند روی | همه زرق ازو شد پر از گفت و گوی | |
| ازو بازماند اسپ زرین ستام | همان گرز و شمشیر زرین نیام | |
| بجستنش ترکان خروشان شدند | از آن باره و ساز جوشان شدند | |
| نهان گشته در خانهی آسیا | نشست از بر خشک لختی گیا | |
| چنین است رسم سرای فریب | فرازش بلند و نشیبش نشیب | |
| بدانگه که بیدار بد بخت اوی | بگردون کشیدی فلک تخت اوی | |
| کنون آسیابی بیامدش بهر | ز نوشش فراوان فزون بود زهر | |
| چه بندی دل اندر سرای فسوس | که هم زمان به گوش آید آواز کوس | |
| خروشی برآید که بربند رخت | نبینی به جز دخمهی گور تخت | |
| دهان ناچریده دودیده پرآب | همیبود تا برکشید آفتاب | |
| گشاد آسیابان در آسیا | به پشت اندرون بار و لختی گیا | |
| فرومایهیی بود خسرو به نام | نه تخت و نه گنج و نه تاج و نه کام | |
| خور خویش زان آسیا ساختی | به کاری جزین خود نپرداختی | |
| گوی دید برسان سرو بلند | نشسته به ران سنگ چون مستمند | |
| یکی افسری خسروی بر سرش | درفشان ز دیبای چینی برش | |
| به پیکر یکی کفش زرین بپای | ز خوشاب و زر آستین قبای | |
| نگه کرد خسرو بدو خیره ماند | بدان خیرگی نام یزدان بخواند | |
| بدو گفت کای شاه خورشید روی | برین آسیا چون رسیدی تو گوی | |
| چه جای نشستت بود آسیا | پر از گندم و خاک و چندی گیا | |
| چه مردی به دین فر و این برز و چهر | که چون تو نبیند همانا سپهر | |
| از ایرانیانم بدو گفت شاه | هزیمت گرفتم ز توران سپاه | |
| بدو آسیابان به تشویر گفت | که جز تنگ دستی مرانیست جفت | |
| اگر نان کشکینت آید به کار | ورین ناسزا ترهی جویبار | |
| بیارم جزین نیز چیزی که هست | خروشان بود مردم تنگ دست | |
| به سه روز شاه جهان را ز رزم | نبود ایچ پردازش خوان و بزم | |
| بدو گفت شاه آنچ داری بیار | خورش نیز با به رسم آید به کار | |
| سبک مرد بی مایه چبین نهاد | برو تره و نان کشکین نهاد | |
| برسم شتابید و آمد به راه | به جایی که بود اندران واژگاه | |
| بر مهتر زرق شد بیگذار | که برسم کند زو یکی خواستار | |
| بهر سو فرستاد ماهوی کس | ز گیتی همی شاه را جست و بس | |
| از آن آسیابان بپرسید مه | که برسم کرا خواهی ای روزبه | |
| بدو گفت خسرو که در آسیا | نشستست کنداوری برگیا | |
| به بالا به کردار سرو سهی | به دید را خورشید با فرهی | |
| دو ابرو کمان و دو نرگس دژم | دهن پر ز باد ابروان پر زخم | |
| برسم همی واژ خواهد گرفت | سزد گر بمانی ازو در شگفت | |
| یکی کهنه چبین نهادم به پیش | برو نان کشکین سزاوار خویش | |
| بدو گفت مهترکز ایدر بپوی | چنین هم به ماهوی سوری بگوی | |
| نباید که آن بد نژاد پلید | چو این بشنود گوهر آرد پدید | |
| سبک مهتر او را بمردی سپرد | جهان دیده را پیش ماهوی برد | |
| بپرسید ماهوی زین چاره جوی | که برسم کرا خواستی راست گوی | |
| چنین داد پاسخ ورا ترسکار | که من بار کردم همی خواستار | |
| در آسیا را گشادم به خشم | چنان دان که خورشید دیدم به چشم | |
| دو نرگس چونر آهو اندر هراس | دو دیده چو از شب گذشته سه پاس | |
| چو خورشید گشتست زو آسیا | خورش نان خشک و نشستش گیا | |
| هر آنکس که او فر یزدان ندید | ازین آسیابان بباید شنید | |
| پر از گوهر نابسود افسرش | ز دیبای چینی فروزان برش | |
| بهاریست گویی در اردیبهشت | به بالای او سرو دهقان نکشت | |
| چو ماهوی دل را برآورد گرد | بدانست کو نیست جز یزدگرد | |
| بدو گفت بشتاب زین انجمن | هم اکنون جدا کن سرش را ز تن | |
| و گرنه هم اکنون ببرم سرت | نمانم کسی زنده از گوهرت | |
| شنیدند ازو این سخن مهتران | بزرگان بیدار و کنداوران | |
| همه انجمن گشت ازو پر ز خشم | زبان پر ز گفتار و پر آب چشم | |
| بکی موبدی بود را دوی نام | به جان و خرد برنهادی لگام | |
| به ماهوی گفت ای بد اندیش مرد | چرا دیو چشم تو را تیره کرد | |
| چنان دان که شاهی و پیغمبری | دو گوهر بود در یک انگشتری | |
| ازین دو یکی را همیبشکنی | روان و خرد را به پا افگنی | |
| نگر تا چه گویی بپرهیز ازین | مشو بد گمان با جهان آفرین | |
| نخستین ازو بر تو آید گزند | به فرزند مانی یکی کشتمند | |
| که بارش کبست آید وبرگ خون | به زودی سرخویش بینی نگون | |
| همی دین یزدان شود زو تباه | همان برتو نفرین کند تاج و گاه | |
| برهنه شود درجهان زشت تو | پسر بدرود بیگمان کشت تو | |
| یکی دینوری بود یزدان پرست | که هرگز نبردی به بد کار دست | |
| که هرمزد خراد بدنام او | بدین اندرون بود آرام او | |
| به ماهوی گفت ای ستمگاره مرد | چنین از ره پاک یزدان مگرد | |
| همی تیره بینم دل و هوش تو | همی خار بینم در آغوش تو | |
| تنومند و بیمغز و جان نزار | همی دود ز آتش کنی خواستار | |
| تو را زین جهان سرزنش بینم آز | ببر گشتنت گرم و رنج گداز | |
| کنون زندگانیت ناخوش بود | چو رفتی نشستت در آتش بود | |
| نشست او و شهر وی بر پای خاست | به ماهوی گفت این دلیری چراست | |
| شهنشاه را کارزار آمدی | ز خان و ز فغفور یار آمدی | |
| ازین تخمهی بیکس بسی یافتند | که هرگز بکشتنش نشتافتند | |
| توگر بندهای خون شاهان مریز | که نفرین بود بر تو تا رستخیز | |
| بگفت این و بنشست گریان به درد | پر از خون دل و مژه پر آب زرد | |
| چو بنشست گریان بشد مهرنوش | پر از درد با ناله و با خروش | |
| به ماهوی گفت ای بد بد نژاد | که نه رای فرجام دانی نه داد | |
| ز خون کیان شرم دارد نهنگ | اگر کشته بیند ندرد پلنگ | |
| ایا بتر از دد به مهر و به خوی | همی گاه شاه آیدت آرزوی | |
| چو بر دست ضحاک جم کشته شد | چه مایه سپهر از برش گشته شد | |
| چو ضحاک بگرفت روی زمین | پدید آمد اندر جهان آبتین | |
| بزاد آفریدون فرخ نژاد | جهان را یکی دیگر آمد نهاد | |
| شنیدی که ضحاک بیدادگر | چه آورد از آن خویشتن را به سر | |
| برو سال بگذشت ما نا هزار | به فرجام کار آمدش خواستار | |
| و دیگر که تور آن سرافراز مرد | کجا آز ایران و را رنجه کرد | |
| همان ایرج پاک دین رابکشت | برو گردش آسمان شد درشت | |
| منوچهر زان تخمهی آمد پدید | شد آن بند بد را سراسر کلید | |
| سه دیگر سیاوش ز تخم کیان | کمر بست بیآرزو در میان | |
| به گفتار گرسیوز افراسیاب | ببرد از روان و خرد شرم و آب | |
| جهاندار کیخسرو از پشت اوی | بیامد جهان کرد پرگفت و گوی | |
| نیا را به خنجر به دونیم کرد | سرکینه جویان پر از بیم کرد | |
| چهارم سخن کین ارجاسپ بود | که ریزنده خون لهراسپ بود | |
| چو اسفندیار اندر آمد به جنگ | ز کینه ندادش زمانی درنگ | |
| به پنجم سخن کین هرمزد شاه | چو پرویز را گشن شد دستگاه | |
| به بندوی و گستهم کرد آنچ کرد | نیا ساید این چرخ گردان ز گرد | |
| چو دستش شد او جان ایشان ببرد | در کینه را خوار نتوان شمرد | |
| تو را زود یاد آید این روزگار | به پیچی ز اندیشهی نابکار | |
| توزین هرچ کاری پسر بدرود | زمانه زمانی همینغنود | |
| به پرهیز زین گنج آراسته | وزین مردری تاج و این خواسته | |
| همی سر به پیچی به فرمان دیو | ببری همی راه گیهان خدیو | |
| به چیزی که برتو نزیبد همی | ندانی که دیوت فریبد همی | |
| به آتش نهال دلت را مسوز | مکن تیره این تاج گیتی فروز | |
| سپاه پراگنده راگرد کن | وزین سان که گفتی مگردان سخن | |
| ازی در به پوزش برشاه رو | چو بینی ورا بندگی ساز نو | |
| وزان جایگه جنگ لشکر بسیچ | ز رای و ز پوزش میاسای هیچ | |
| کزین بدنشان دو گیتی شوی | چو گفتار دانندگان نشنوی | |
| چو کاری که امروز بایدت کرد | به فردا رسد زو برآرند گرد | |
| همی یزدگرد شهنشاه را | بتر خواهی ازترک بدخواه را | |
| که در جنگ شیرست برگاه شاه | درخشان به کردار تابنده ماه | |
| یکی یادگاری ز ساسانیان | که چون او نبندد کمر بر میان | |
| پدر بر پدر داد و دانشپذیر | ز نوشین روان شاه تا اردشیر | |
| بود اردشیرش بهشتم پدر | جهاندار ساسان با داد و فر | |
| که یزدانش تاج کیان برنهاد | همه شهریارانش فرخ نژاد | |
| چو تو بود مهتر به کشور بسی | نکرد اینچنین رای هرگز کسی | |
| چو بهرام چو بین که سیسد هزار | عناندار و بر گستوان ور سوار | |
| به یک تیر او پشت برگاشتند | بدو دشت پیکار بگذاشتند | |
| چواز رای شاهان سرش سیر گشت | سر دولت روشنش زیر گشت | |
| فرآیین که تخت بزرگی بجست | نبودش سزادست بد را بشست | |
| بران گونه برکشته شد زار و خوار | گزافه بپرداز زین روزگار | |
| بترس از خدای جهان آفرین | که تخت آفریدست و تاج و نگین | |
| تن خویش بر خیره رسوا مکن | که بر تو سر آرند زود این سخن | |
| هر آنکس که با تو نگوید درست | چنان دان که او دشمن جان تست | |
| تو بیماری اکنون و ما چون پزشک | پزشک خروشان به خونین سرشک | |
| تو از بندهی بندگان کمتری | به اندیشهی دل مکن مهتری | |
| همی کینه با پاک یزدان نهی | ز راه خرد جوی تخت مهی | |
| شبان زاده را دل پر از تخت بود | ورا پند آن موبدان سخت بود | |
| چنین بود تابود و این تازه نیست | که کار زمانه برانداره نیست | |
| یکی رابرآرد به چرخ بلند | یکی را کند خوار و زار و نژند | |
| نه پیوند با آن نه با اینش کین | که دانست راز جهان آفرین | |
| همه موبدان تا جهان شد سیاه | بر آیین خورشید بنشست ماه | |
| به گفتند زین گونه با کینه جوی | نبد سوی یک موی زان گفت وگوی | |
| چوشب تیره شد گفت با موبدان | شمارا بباید شد ای بخردان | |
| من امشب بگردانم این با پسر | زهر گونهیی دانش آرم ببر | |
| ز لشگر بخوانیم داننده بیست | بدان تا بدین بر نباید گریست | |
| برفتند دانندگان از برش | بیامد یکی موبد از لشکرش | |
| چو بنشست ماهوی با راستان | چه بینید گفت اندرین داستان | |
| اگر زنده ماند تن یزدگرد | ز هر سو برو لشکر آیند گرد | |
| برهنه شد این راز من در جهان | شنیدند یکسر کهان و مهان | |
| بیاید مرا از بدش جان به سر | نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر | |
| چنین داد پاسخ خردمند مرد | که این خود نخستین نبایست کرد | |
| اگر شاه ایران شود دشمنت | ازو بد رسد بیگمان برتنت | |
| وگر خون او را بریزی بدست | که کین خواه او در جهان ایزدست | |
| چپ و راست رنجست و اندوه و درد | نگه کن کنون تا چه بایدت کرد | |
| پسر گفت کای باب فرخنده رای | چو دشمن کنی زو بپرداز جای | |
| سپاه آید او را ز ما چین و چین | به ما بر شود تنگ روی زمین | |
| تو این را چنین خردکاری مدان | چوچیره شدی کام مردان بران | |
| گر از دامن او درفشی کنند | تو را با سپاه از بنه برکنند | |
| چو بشنید ماهوی بیدادگر | سخنها کجا گفت او را پسر | |
| چنین گفت با آسیابان که خیز | سواران ببر خون دشمن بریز | |
| چو بشنید ازو آسیابان سخن | نه سردید از آن کار پیدانه بن | |
| شبانگاه نیران خرداد ماه | سوی آسیابان رفت نزدیک شاه | |
| ز درگاه ماهوی چون شد برون | دو دیده پر از آب دل پر ز خون | |
| سواران فرستاد ماهوی زود | پس آسیابان به کردار دود | |
| بفرمود تا تاج و آن گوشوار | همان مهر و آن جامهی شاهوار | |
| نباید که یکسر پر از خون کنند | ز تن جامهی شاه بیرون کنند | |
| بشد آسیابان دو دیده پر آب | به زردی دو رخساره چون آفتاب | |
| همیگفت کای روشن کردگار | تویی برتر از گردش روزگار | |
| تو زین ناپسندیده فرمان او | هم اکنون به پیچان تن و جان او | |
| بر شاه شد دل پر از شرم و باک | رخانش پر آب و دهانش چو خاک | |
| به نزدیک تنگ اندر آمد به هوش | چنان چون کسی راز گوید بگوش | |
| یکی دشنه زد بر تهیگاه شاه | رهاشد به زخم اندر از شاه آه | |
| به خاک اندر آمد سرو افسرش | همان نان کشکین به پیش اندرش | |
| اگر راه یابد کسی زین جهان | بباشد ندارد خرد در نهان | |
| ز پرورده سیر آید این هفت گرد | شود کشته بر بیگنه یزدگرد | |
| برین گونه بر تاجداری بمرد | که از لشکر او سواری نبرد | |
| خردنیست با گرد گردان سپهر | نه پیدابود رنج و خشمش ز مهر | |
| همان به که گیتی نبینی به چشم | نداری ز کردار او مهر و خشم | |
| سواران ماهوی شوریده بخت | به دیدند کان خسروانی درخت | |
| ز تخت و ز آوردگه آرمید | بشد هر کسی روی او را بدید | |
| گشادند بند قبای بنفش | همان افسر و طوق و زرینه کفش | |
| فگنده تن شاه ایران به خاک | پر از خون و پهلو به شمشیر چاک | |
| ز پیش شهنشاه برخاستند | زبان را به نفرین بیاراستند | |
| که ماهوی را باد تن همچنین | پر از خون فگنده بروی زمین | |
| به نزدیک ماهوی رفتند زود | ابا یاره و گوهر نابسود | |
| به ماهوی گفتند کان شهریار | برآمد ز آرام وز کارزار | |
| بفرمود کو را به هنگام خواب | از آن آسیا افگنند اندر آب | |
| بشد تیز بد مهر دو پیشکار | کشیدند پر خون تن شهریار | |
| کجا ارج آن کشته نشناختند | به گرداب زرق اندر انداختند | |
| چو شب روز شد مردم آمد پدید | دو مرد گرانمایه آنجا رسید | |
| از آن سوگواران پرهیزگار | بیامد یکی بر لب جویبار | |
| تن او برهنه بدید اندر آب | بشورید و آمد هم اندر شتاب | |
| چنین تا در خان راهب رسید | بدان سوگواران بگفت آنچ دید | |
| که شاه زمانه به غرق اندرست | برهنه به گرداب زرق اندرست |