شاهنامه/اندر ستایش سلطان محمود ۷
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| اندر ستایش سلطان محمود ۶ | شاهنامه (هوشنگ) از فردوسی |
اندر ستایش سلطان محمود ۸ |
| بیابانش پیش آمد و ریگ و دشت | تنآسان بریگ روان برگذشت | |
| همه شهرها دید برسان چین | زبانها بکردار مکران زمین | |
| بدان شهرها در بیاسود شاه | خورش خواست چندی ز بهر سپاه | |
| سپرد آن زمین گیو را شهریار | بدو گفت بر خوردی از روزگار | |
| درشتی مکن با گنهکار نیز | که بی رنج شد مردم از گنج و چیز | |
| ازین پس ندرام کسی را بکس | پرستش کنم پیش فریادرس | |
| ز لشکر یکی نامور برگزید | که گفتار هر کس بداند شنید | |
| فرستاد نزدیک شاهان پیام | که هر کس که او جوید آرام و کام | |
| بیایند خرم بدین بارگاه | برفتند یکسر بفرمان شاه | |
| یکی سر نپیچید زان مهتران | بدرگاه رفتند چون کهتران | |
| چو دیدار بد شاه بنواختشان | بخورشید گردن برافراختشان | |
| پس از گنگ دژ باز جست آگهی | ز افراسیاب و ز تخت مهی | |
| چنین گفت گویندهای زان گروه | که ایدر نه آبست پیشت نه کوه | |
| اگر بشمری سربسر نیک و بد | فزون نیست تا گنگ فرسنگ سد | |
| کنون تا برآمد ز دریای آب | بگنگست با مردم افراسیاب | |
| ازان آگهی شاد شد شهریار | شد آن رنجها بر دلش نیز خوار | |
| دران مرزها خلعت آراستند | پس اسب جهاندیدگان خواستند | |
| بفرمود تا بازگشتند شاه | سوی گنگ دژ رفت با آن سپاه | |
| بران سو که پور سیاوش براند | ز بیداد مردم فراوان نماند | |
| سپه را بیاراست و روزی بداد | ز یزدان نیکی دهش کرد یاد | |
| همی گفت هر کس که جوید بدی | بپیچد ز باد افره ایزدی | |
| نباید که باشید یک تن بشهر | گر از رنج یابد پی مور بهر | |
| چهانجوی چون گنگ دژ را بدید | شد از آب دیده رخش ناپدید | |
| پیاده شد از اسب و رخ بر زمین | همی کرد بر کردگار آفرین | |
| همی گفت کای داور داد و پاک | یکی بندهام دل پر از ترس و باک | |
| که این بارهی شارستان پدر | بدیدم برآورده از ماه سر | |
| سیاوش که از فر یزدان پاک | چنین بارهای برکشید از مغاک | |
| ستمگر بد آن کو ببد آخت دست | دل هر کس از کشتن او بخست | |
| بران باره بگریست یکسر سپاه | ز خون سیاوش که بد بیگناه | |
| بدستت بداندیش بر کشته شد | چنین تخم کین در جهان کشته شد | |
| پس آگاهی آمد بافراسیاب | که شاه جهاندار بگذاشت آب | |
| شنیده همی داشت اندر نهفت | بیامد شب تیره با کس نگفت | |
| جهاندیدگان را هم آنجا بماند | دلی پر ز تیمار تنها براند | |
| چو کیخسرو آمد بگنگ اندرون | سری پر ز تیمار دل پر ز خون | |
| بدید آن دل افروز باغ بهشت | شمرهای او چون چراغ بهشت | |
| بهر گوشهای چشمه و گلستان | زمین سنبل و شاخ بلبلستان | |
| همی گفت هر کس که اینت نهاد | هم ایدر بباشیم تا مرگ شاد | |
| وزان پس بفرمود بیدار شاه | طلب کردن شاه توران سپاه | |
| بجستند بر دشت و باع و سرای | گرفتند بر هر سوی رهنمای | |
| همی رفت جوینده چون بیهشان | مگر زو بیابند جایی نشان | |
| چو بر جستنش تیز بشتافتند | فراوان ز کسهای او یافتند | |
| بکشتند بسیار کس بیگناه | نشانی نیامد ز بیداد شاه | |
| همی بود در گنگ دژ شهریار | یکی سال با رامش و میگسار | |
| جهان چون بهشتی دلاویز بود | پر از گلشن و باغ و پالیز بود | |
| برفتن همی شاه را دل نداد | همی بود در گنگ پیروز و شاد | |
| همه پهلوانان ایران سپاه | برفتند یکسر بنزدیک شاه | |
| که گر شاه را دل نجنبد ز جای | سوی شهر ایران نیایدش رای | |
| همانا بداندیش افراسیاب | گذشتست زان سو بدریای آب | |
| چنان پیر بر گاه کاوس شاه | نه اورنگ و فر و نه گنج و سپاه | |
| گر او سوی ایران شود پر ز کین | که باشد نگهبان ایران زمین | |
| گر او باز با تخت و افسر شود | همه رنج ما پاک بیبر شود | |
| ازان پس بایرانیان شاه گفت | که این پند با سودمندیست جفت | |
| ازان شارستان پس مهان را بخواند | وزان رنج بردن فراوان براند | |
| ازیشان کسی را که شایستهتر | گرامیتر از شهر و بایستهتر | |
| تنش را بخلعت بیاراستند | ز دژ بارهی مرزبان خواستند | |
| چنین گفت کایدر بشادی بمان | ز دل بر کن اندیشهی بدگمان | |
| ببخشید چندانک بد خواسته | ز اسبان وز گنج آراسته | |
| همه شهر زیشان توانگر شدند | چه با یاره و تخت و افسر شدند | |
| بدانگه که بیدار گردد خروس | ز درگاه برخاست آوای کوس | |
| سپاهی شتابنده و راهجوی | بسوی بیابان نهادند روی | |
| همه نامداران هر کشوری | برفتند هر جا که بد مهتری | |
| خورشها ببردند نزدیک شاه | که بود از در شهریار و سپاه | |
| براهی که لشکر همی برگذشت | در و دشت یکسر چو بازار گشت | |
| بکوه و بیابان و جای نشست | کسی را نبد کس که بگشاد دست | |
| بزرگان ابا هدیه و با نثار | پذیره شدندی بر شهریار | |
| چو خلعت فراز آمدیشان ز گنج | نهشتی که با او برفتی برنج | |
| پذیره شدش گیو با لشکری | و زآن شهر هر کس که بد مهتری | |
| چو دید آن سر و فرهی سرفراز | پیاده شد و برد پیشش نماز | |
| جهاندار بسیار بنواختشان | برسم کیان جایگه ساختشان | |
| چو خسرو بنزدیک کشتی رسید | فرود آمد و بادبان برکشید | |
| دو هفته بران روی دریا بماند | ز گفتار با گیو چندی براند | |
| چنین گفت هر کو ندیدست گنگ | نباید که خواهد بگیتی درنگ | |
| بفرمود تا کار برساختند | دو زورق بب اندر انداختند | |
| شناسای کشتی هر آنکس که بود | که بر ژرف دریا دلیری نمود | |
| بفرمود تا بادبان برکشید | بدریای بیمایه اندر کشید | |
| همان راه دریا بیک ساله راه | چنان تیز شد باد در هفت ماه | |
| که آن شاه و لشکر بدین سو گذشت | که از باد کژ آستی تر نگشت | |
| سپهدار لشکر بخشکی کشید | ببستند کشتی و هامون بدید | |
| خورش کرد و پوشش هم آنجا یله | بملاح و آنکس که کردی خله | |
| بفرمود دینار و خلعت ز گنج | ز گیتی کسی را که بردند رنج | |
| وزان آب راه بیابان گرفت | جهانی ازو مانده اندر شگفت | |
| چو آگاه شد اشکش آمد براه | ابا لشکری ساخته پیش شاه | |
| پیاده شد از اسب و روی زمین | ببوسید و بر شاه کرد آفرین | |
| همه تیز و مکران بیاراستند | ز هر جای رامشگران خواستند | |
| همه راه و بیراه آوای رود | تو گفتی هوا تار شد رود پود | |
| بدیوار دیبا برآویختند | درم با شکر زیر پی ریختند | |
| بمکران هرآنکس که بد مهتری | وگر نامداری و کنداوری | |
| برفتند با هدیه و با نثار | بنزدیک پیروزگر شهریار | |
| و زآن مرز چندانک بد خواسته | فراز آورید اشکش آراسته | |
| ز اشکش پذیرفت شاه آنچ دید | و زآن نامداران یکی برگزید | |
| ورا کرد مهتر بمکران زمین | بسی خلعتش داد و کرد آفرین | |
| چو آمد ز مکران و توران بچین | خود و سرفرازان ایران زمین | |
| پذیره شدش رستم زال سام | سپاهی گشاده دل و شاد کام | |
| چو از دور کیخسرو آمد پدید | سوار سرفراز چترش کشید | |
| پیاده شد از باره بردش نماز | گرفتش ببر شاه گردنفراز | |
| بگفت آن شگفتی که دید اندر آب | ز گم بودن جادو افراسیاب | |
| بچین نیز مهمان رستم بماند | بیک هفته از چین بماچین براند | |
| همی رفت سوی سیاوش گرد | بماه سفندار مذ روز ارد | |
| چو آمد بدان شارستان پدر | دو رخساره پر آب و خسته جگر | |
| بجایی که گر سیوز بدنشان | گروی بنفرین مردم کشان | |
| سر شاه ایران بریدند خوار | بیامد بدان جایگه شهریار | |
| همی ریخت برسر ازان تیره خاک | همی کرد روی و بر خویش چاک | |
| بمالید رستم بران خاک روی | بنفرید برجان ناکس گروی | |
| همی گفت کیخسرو ای شهریار | مراماندی در جهان یادگار | |
| نماندم زکین تومانند چیز | برنج اندرم تا جهانست نیز | |
| بپرداختم تخت افراسیاب | ازین پس نه آرام جویم نه خواب | |
| بر امید آن کش بچنگ آورم | جهان پیش او تار وتنگ آورم | |
| ازان پس بدان گنج بنهاد سر | که مادر بدو یاد کرد از پدر | |
| در گنج بگشاد و روزی بداد | دو هفته دران شارستان بود شاد | |
| برستم دو سد بدره دینار داد | همان گیو را چیز بسیار داد | |
| چو بشنید گستهم نوذر که شاه | بدان شارستان پدر کرد راه | |
| پذیره شدش با سپاهی گران | زایران بزرگان و کنداوران | |
| چو از دور دید افسر و تاج شاه | پیاده فراوان بپیمود راه | |
| همه یکسره خواندند آفرین | بران دادگر شهریار زمین | |
| بگستهم فرمود تا برنشست | همه راه شادان و دستش بدثست | |
| کشیدند زان روی ببهشت گنگ | سپه را بنزدیک شاه آب و رنگ | |
| وفا چون درختی بود میوهدار | همی هرزمانی نو آید ببار | |
| نیاسود یک تن ز خورد و شکار | همان یک سواره همان شهریار | |
| زترکان هرآنکس که بد سرفراز | شدند ازنوازش همه بینیاز | |
| برخشنده روز و بهنگام خواب | هم آگهی جست ز افراسیاب | |
| ازیشان کسی زو نشانی نداد | نکردند ازو در جهان نیز یاد | |
| جهاندار یک شب سرو تن بشست | بشد دور با دفتر زند و است | |
| همه شب بپیش جهان آفرین | همی بود گریان وسربر زمین | |
| همی گفت کین بنده ناتوان | همیشه پر از درد دارد روان | |
| همه کوه و رود و بیابان و آب | نبیند نشانی ز افراسیاب | |
| همی گفت کای داور دادگر | تودادی مرانازش و زور و فر | |
| که او راه تو دادگر نسپرد | کسی را زگیتی بکس نشمرد | |
| تو دانی که او نیست برداد و راه | بسی ریخت خون سربیگناه | |
| مگر باشدم دادگر یک خدای | بنزدیک آن بدکنش رهنمای | |
| تودانی که من خود سرایندهام | پرستنده آفرینندهام | |
| بگیتی ازو نام و آواز نیست | ز من راز باشد ز تو راز نیست | |
| اگر زو تو خشنودی ای دادگر | مرابازگردان ز پیکار سر | |
| بکش در دل این آتش کین من | بیین خویش آور آیین من | |
| ز جای نیایش بیامد بتخت | جوان سرافراز و پیروز بخت | |
| همی بود یک سال در حصن گنگ | برآسود از جنبش و ساز جنگ | |
| چو بودن بگنگ اندرون شد دراز | بدیدار کاوسش آمد نیاز | |
| بگستهم نوذر سپرد آن زمین | ز قچغار تا پیش دریای چین | |
| بیاندازه لشکر بگستهم داد | بدو گفت بیدار دل باش و شاد | |
| بچین و بمکران زمین دست یاز | بهر سو فرستاده و نامه ساز | |
| همی جوی ز افراسیاب آگهی | مگر زو شود روی گیتی تهی | |
| و زآن جایگه خواسته هرچ بود | ز دینار وز گوهر نابسود | |
| ز مشک و پرستار و زرین ستام | همان جامه و اسب و تخت وغلام | |
| زگستردنیها و آلات چین | ز چیزی که خیزد ز مکران زمین | |
| ز گاوان گردونکشان چل هزار | همی راندپیش اندرون شهریار | |
| همی گفت هرگز کسی پیش ازین | ندید ونبد خواسته بیش ازین | |
| سپه بود چندانک برکوه و دشت | همی ده شب و روز لشکر گذشت | |
| چو دمدار برداشتی پیشرو | بمنزل رسیدی همی نو بنو | |
| بیامد بران هم نشان تا بچاج | بیاویخت تاج از برتخت عاج | |
| بسغد اندرون بود یک هفته شاه | همه سغد شد شاه را نیک خواه | |
| وزآنجا بشهر بخارا رسید | ز لشکر هوا را همی کس ندید | |
| بخورد و بیاسود و یک هفته بود | دوم هفته با جامه نابسود | |
| بیامد خروشان بتشکده | غمی بود زان اژدهای شده | |
| که تور فریدون برآورده بود | بدو اندرون کاخها کرده بود | |
| بگسترد بر موبدان سیم و زر | برآتش پراگند چندی گهر | |
| و زآن جایگه سر برفتن نهاد | همی رفت با کام دل شاه شاد | |
| بجیحون گذر کرد بر سوی بلخ | چشیده ز گیتی بسی شور و تلخ | |
| ببلخ اندرون بود یک ماه شاه | سر ماه بر بلخ بگزید راه | |
| بهر شهر در نامور مهتری | بماندی سرافراز بالشکری | |
| ببستند آذین به بیراه و راه | بجایی که بگذشت شاه و سپاه | |
| همه بوم کشور بیاراستند | می و رود و رامشگران خواستند | |
| درم ریختند از بر و زعفران | چه دینار و مشک از کران تا کران | |
| بشهر اندرون هرک درویش بود | وگر سازش از کوشش خویش بود | |
| درم داد مر هر یکی را ز گنج | پراگنده شد بدره پنجاه و پنج | |
| سر هفته را کرد آهنگ ری | سوی پارس نزدیک کاوس کی | |
| دو هفته بری نیز بخشید و خورد | سیم هفته آهنگ بغداد کرد | |
| هیونان فرستاد چندی ز ری | بنزدیک کاوس فرخندهپی | |
| دل پیر زان آگهی تازه شد | تو گفتی که بر دیگر اندازه شد | |
| بایوانها تخت زرین نهاد | بخانه در آرایش چین نهاد | |
| ببستند آذین بشهر وبه راه | همه برزن و کوی و بازارگاه | |
| پذیره شدندش همه مهتران | بزرگان هر شهر وکنداوران | |
| همه راه و بی راه گنبد زده | جهان شد چو دیبا بزر آزده | |
| همه مشک با گوهر آمیختند | ز گنبد بسرها فرو ریختند | |
| چو بیرون شد از شهر کاوس کی | ابا نامداران فرخندهپی | |
| سوی طالقان آمد و مرو رود | جهان بود پربانگ و آوای رود | |
| و زآن پس براه نشاپور شاه | بدیدند مر یکدگر را براه | |
| نیا را چو دید از کران شاه نو | برانگیخت آن باره تندرو | |
| بروبرنیا برگرفت آفرین | ستایش سزای جهان آفرین | |
| همی گفت بیتو مبادا جهان | نه تخت بزرگی نه تاج مهان | |
| که خورشید چون تو ندیدست شاه | نه جوشن نه اسب و نه تخت و کلاه | |
| زجمشید تا بفریدون رسید | سپهر و زمین چون تو شاهی ندید | |
| نه زین سان کسی رنج برد از مهان | نه دید آشکارا نهان جهان | |
| که روشن جهان برتو فرخنده باد | دل وجان بدخواه تو کنده باد | |
| سیاوش گرش روز باز آمدی | بفر تو او رانیاز آمدی | |
| بدو گفت شاه این زبخت تو بود | برومند شاخ درخت تو بود | |
| زبرجد بیاورد و یاقوت و زر | همی ریخت بر تارک شاه بر | |
| بدین گونه تا تخت گوهرنگار | بشد پایه ها ناپدید از نثار | |
| بفرمود پس کانجمن را بخوان | بایوان دیگر بیارای خوان | |
| نشستند در گلشن زرنگار | بزرگان پرمایه با شهریار | |
| همی گفت شاه آن شگفتی که دید | بدریا در و نامداران شنید | |
| ز دریا و از گنگ دژ یادکرد | لب نامداران پراز باد کرد | |
| ازان خرمی دشت و آن شهر و راغ | شمرهاو پالیزها چون چراغ | |
| بدو ماندکاوس کی در شگفت | ز کردارش اندازهها برگرفت | |
| بدو گفت روز نو وماه نو | چو گفتارهای نو و شاه نو | |
| نه کس چون تواندر جهان شاه دید | نه این داستان گوش هر کس شنید | |
| کنون تا بدین اختری نو کنیم | بمردی همه یاد خسرو کنیم | |
| بیاراست آن گلشن زرنگار | می آورد یاقوتلب میگسار | |
| بیک هفته ز ایوان کاوس کی | همی موج برخاست از جام می | |
| بهشتم در گنج بگشاد شاه | همی ساخت آن رنج راپایگاه | |
| بزرگان که بودند بااوبهم | برزم و ببزم وبشادی و غم | |
| باندازهشان خلعت آراستند | زگنج آنچ پرمایهتر خواستند | |
| برفتند هر کس سوی کشوری | سرافراز بانامور لشکری | |
| بپرداخت زان پس بکارسپاه | درم داد یکساله از گنج شاه | |
| وزآن پس نشستند بیانجمن | نیا و جهانجوی با رایزن | |
| چنین گفت خسرو بکاوس شاه | جز از کردگار ازکه جوییم راه | |
| بیابان و یکساله دریا و کوه | برفتیم با داغ دل یک گروه | |
| بهامون و کوه و بدریای آب | نشانی ندیدیم ز افراسیاب | |
| گرو یک زمان اندر آید بگنگ | سپاه آرد از هر سویی بیدرنگ | |
| همه رنج و سختی بپیش اندرست | اگر چندمان دادگر یاورست | |
| نیا چون شنید از نبیره سخن | یکی پند پیرانه افگند بن | |
| بدو گفت ما همچنین بردو اسب | بتازیم تا خان آذرگشسب | |
| سر و تن بشوییم با پا و دست | چنانچون بودمرد یزدان پرست | |
| ابا باژ با کردگار جهان | بدو برکنیم آفرین نهان | |
| بباشیم بر پیش آتش بپای | مگر پاک یزدان بود رهنمای | |
| بجایی که او دارد آرامگاه | نماید نماینده داد راه | |
| برین باژ گشتند هر دو یکی | نگردیدیک تن ز راه اندکی | |
| نشستند با باژ هر دو براسب | دوان تا سوی خان آذرگشسب | |
| پراز بیم دل یک بیک پرامید | برفتند با جامههای سپید | |
| چو آتش بدیدند گریان شدند | چو بر آتش تیز بریان شدند | |
| بدان جایگه زار و گریان دو شاه | ببودند بادرد و فریاد خواه | |
| جهانآفرین را همی خواندند | بدان موبدان گوهر افشاندند | |
| چو خسرو بب مژه رخ بشست | برافشاند دینار بر زند و است | |
| بیک هفته بر پیش یزدان بدند | مپندار کتش پرستان بدند | |
| که آتش بدان گاه محراب بود | پرستنده را دیده پرآب بود | |
| اگر چند اندیشه گردد دراز | هم از پاک یزدان نهای بینیاز | |
| بیک ماه در آذرابادگان | ببودند شاهان و آزادگان | |
| ازان پس چنان بد که افراسیاب | همی بود هر جای بیخورد و خواب | |
| نه ایمن بجان و نه تن سودمند | هراسان همیشه ز بیم گزند | |
| همی از جهان جایگاهی بجست | که باشد بجان ایمن و تندرست | |
| بنزدیک بردع یکی غار بود | سرکوه غار از جهان نابسود | |
| ندید ازبرش جای پرواز باز | نه زیرش پی شیر و آن گراز | |
| خورش برد وز بیم جان جای ساخت | بغار اندرون جای بالای ساخت | |
| زهر شهر دور و بنزدیک آب | که خوانی ورا هنگ افراسیاب | |
| همی بود چندی بهنگ اندرون | ز کرده پشیمان و دل پرزخون | |
| چو خونریز گردد سرافراز | بتخت کیان برنماند دراز | |
| یکی مرد نیک اندران روزگار | ز تخم فریدون آموزگار | |
| پرستار با فر و برزکیان | بهر کار با شاهبسته میان | |
| پرستشگهش کوه بودی همه | ز شادی شده دور و دور از رمه | |
| کجا نام این نامور هوم بود | پرستنده دور از بروبوم بود | |
| یکی کاخ بود اندران برز کوه | بدو سخت نزدیک و دور از گروه | |
| پرستشگهی کرده پشمینه پوش | زکافش یکی ناله آمد بگوش | |
| که شاها سرانامور مهترا | بزرگان و برداوران داورا | |
| همه ترک و چین زیر فرمان تو | رسیده بهر جای پیمان تو | |
| یکی غار داری ببهره بچنگ | کجات آن سرتاج و مردان جنگ | |
| کجات آن همه زور ومردانگی | دلیری ونیروی و فرزانگی | |
| کجات آن بزرگی و تخت و کلاه | کجات آن بروبوم و چندان سپاه | |
| که اکنون بدین تنگ غار اندری | گریزان بسنگین حصار اندری | |
| بترکی چو این ناله بشنید هوم | پرستش رهاکردو بگذاشت بوم | |
| چنین گفت کین ناله هنگام خواب | نباشد مگر آن افراسیاب | |
| چو اندیشه شد بر دلش بر درست | در غار تاریک چندی بجست | |
| زکوه اندر آمد بهنگام خواب | بدید آن در هنگ افراسیاب | |
| بیامد بکردار شیر ژیان | زپشمینه بگشاد گردی میان | |
| کمندی که بر جای زنار داشت | کجا در پناه جهاندار داشت | |
| بهنگ اندرون شد گرفت آن بدست | چو نزدیک شد بازوی او ببست | |
| همی رفت واو را پس اندر کشان | همی تاخت با رنج چون بیهشان | |
| شگفت ار بمانی بدین در رواست | هرآنکس که او بر جهان پادشاست | |
| جز از نیکنامی نباید گزید | بباید چمید و بباید چرید | |
| زگیتی یک عار بگزید راست | چه دانست کان غار هنگ بلاست | |
| چو آن شاه راهوم بازو ببست | همی بردش از جایگاه نشست | |
| بدو گفت کای مرد باهوش و باک | پرستار دارنده یزدان پاک | |
| چه خواهی زمن من کییم درجهان | نشسته بدین غار بااندهان | |
| بدو گفت هوم این نه آرام تست | جهانی سراسر پراز نام تست | |
| زشاهان گیتی برادر که کشت | که شد نیز با پاک یزدان درشت | |
| چو اغریرث و نوذر نامدار | سیاوش که بد در جهان یادگار | |
| تو خون سربیگناهان مریز | نه اندر بن غار بیبن گریز | |
| بدو گفت کاندر جهان بیگناه | کرادانی ای مردبا دستگاه | |
| چنین راند برسر سپهر بلند | که آید زمن درد ورنج و گزند | |
| زفرمان یزدان کسی نگذرد | وگردیده اژدها بسپرد | |
| ببخشای بر من که بیچارهام | وگر چند بر خود ستمکارهام | |
| نبیره فریدون فرخ منم | زبند کمندت همی بگسلم | |
| کجابرد خواهی مرابسته خوار | نترسی ز یزدان بروزشمار | |
| بدو گفت هوم ای بد بدگمان | همانا فراوان نماندت زمان | |
| سخنهات چون گلستان نوست | تراهوش بردست کیخروست | |
| بپیچد دل هوم را زان گزند | برو سست کرد آن کیانی کمند | |
| بدانست کان مرد پرهیزگار | ببخشود بر ناله شهریار | |
| بپیچد وزو خویشتن درکشید | بدریا درون جست و شد ناپدید | |
| چنان بد که گودرز کشوادگان | همی رفت باگیو و آزادگان | |
| گرازان و پویان بنزدیک شاه | بدریا درون کرد چندی نگاه | |
| بچشم آمدش هوم با آن کمند | نوان برلب آب برمستمند | |
| همان گونه آب را تیره دید | پرستنده را دیدگان خیره دید | |
| بدل گفت کین مرد پرهیزگار | زدریای چیچست گیرد شکار | |
| نهنگی مگر دم ماهی گرفت | بدیدار ازو مانده اندر شگفت | |
| بدو گفت کای مرد پرهیزگار | نهانی چه داری بکن آشکار | |
| ازین آب دریا چه جویی همی | مگر تیره تن را بشویی همی | |
| بدو گفت هوم ای سرافراز مرد | نگه کن یکی اندرین کارکرد | |
| یکی جای دارم بدین تیغ کوه | پرستشگه بنده دور از گروه | |
| شب تیره بر پیش یزدان بدم | همه شب زیزدان پرستان بدم | |
| بدانگه که خیزد ز مرغان خروش | یکی ناله زارم آمد بگوش | |
| همانگه گمان برد روشن دلم | که من بیخ کین از جهان بگسلم | |
| بدین گونه آوازم هنگام خواب | نشاید که باشد جز افراسیاب | |
| بجستن گرفتم همه کوه و غار | بدیدم در هنگ آن سوگوار | |
| دو دستش بزنار بستم چو سنگ | بدان سان که خونریز بودش دو چنگ | |
| ز کوه اندر آوردمش تازیان | خروشان و نوحهزنان چون زنان | |
| ز بس ناله و بانگ و سوگند اوی | یکی سست کردم همی بند اوی | |
| بدین جایگه در ز چنگم بجست | دل و جانم از رستن او بخست | |
| بدین آب چیچست پنهان شدست | بگفتم ترا راست چونانک هست | |
| چو گودرز بشنید این داستان | بیادآمدش گفته راستان | |
| از آنجا بشد سوی آتشکده | چنانچون بود مردم دلشده | |
| نخستین برآتش ستایش گرفت | جهانآفرین را نیایش گرفت | |
| بپردخت و بگشاد راز از نهفت | همان دیده برشهریاران بگفت | |
| همانگه نشستند شاهان براسب | برفتند زایوان آذر گشسب | |
| پراندیشه شد زان سخن شهریار | بیامد بنزدیک پرهیزگار | |
| چوهوم آن سرو تاج شاهان بدید | بریشان بداد آفرین گسترید | |
| همه شهریاران برو آفرین | همی خواندند از جهانآفرین | |
| چنین گفت باهوم کاوس شاه | به یزدان سپاس و بدویم پناه | |
| که دیدم رخ مردان یزدانپرست | توانا و بادانش و زور دست | |
| چنین داد پاسخ پرستنده هوم | به آباد بادا بداد تو بوم | |
| بدین شاهنوروز فرخنده باد | دل بدسگالان او کنده باد | |
| پرستنده بودم بدین کوهسار | که بگذشت برگنگ دژ شهریار | |
| همی خواستم تا جهانآفرین | بدو دارد آباد روی زمین | |
| چو باز آمد او شاد و خندان شدم | نیایش کنان پیش یزدان شدم | |
| سروش خجسته شبی ناگهان | بکرد آشکارا بمن برنهان | |
| ازین غار بیبن برآمدخروش | شنیدم نهادم بواز گوش | |
| کسی زار بگریست برتخت عاج | چه بر کشور و لشکر و تیغ وتاج | |
| ز تیغ آمدم سوی آن غار تنگ | کمندی که زنار بودم بچنگ | |
| بدیدم سر و گوش افراسیاب | درو ساخته جای آرام و خواب | |
| ببند کمندش ببستم چو سنگ | کشیدمش بیچاره زان جای تنگ | |
| بخواهش بدو سست کردم کمند | چو آمد برآب بگشاد بند | |
| بب اندرست این زمان ناپدید | پی او ز گیتی بباید برید | |
| ورا گر ببرد باز گیرد سپهر | بجنبد بگرسیوزش خون و مهر | |
| چو فرماند دهد شهریار بلند | برادرش را پای کرده ببند | |
| بیارند بر کتف او خام گاو | بدوزند تاگم کند زور وتاو | |
| چو آواز او یابد افراسیاب | همانا برآید ز دریای آب | |
| بفرمود تا روزبانان در | برفتند باتیغ و گیلی سپر | |
| ببردند گرسیوز شوم را | که آشوب ازو بد بر و بوم را | |
| بدژخیم فرمود تا برکشید | زرخ پرده شوم رابردرید | |
| همی دوخت برکتف او خام گاو | چنین تانماندش بتن هیچ تاو | |
| برو پوست بدرید و زنهار خواست | جهان آفرین را همی یار خواست | |
| چو بشنید آوازش افراسیاب | پر از درد گریان برآمد ز آب | |
| بدریا همی کرد پای آشناه | بیامد بجایی که بد پایگاه | |
| ز خشکی چو بانگ برادر شنید | برو بتر آمد ز مرگ آنچ دید |