اوحدی مراغهای (غزلیات)/زهی! حسن ترا گل خاک کویی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (زهی! حسن ترا گل خاک کویی) از اوحدی مراغهای |
' |
زهی! حسن ترا گل خاک کویی نسیم عنبر از زلف تو بویی رخت بر سوسن و گل طعنهها زد که بود این ده زبانی، آن دو رویی نیامد در خم چوگان خوبی به از سیب زنخدان تو گویی سر زلفت ز بهر غارت دل پریشانست هر تاری به سویی شدی جویای بالای تو گر سرو توانستی که بگذشتی ز جویی ز زلفت حلقهای جستم، ندادی چه سختی میکنی با من به مویی؟ دل سخت تو چون دید اوحدی گفت: بدین سنگم بباید زد سبویی