اوحدی مراغهای (غزلیات)/این دلبران که میکشدم چشم مستشان
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | اوحدی مراغهای (غزلیات) (این دلبران که میکشدم چشم مستشان) از اوحدی مراغهای |
' |
این دلبران که میکشدم چشم مستشان کس را خبر نشد که، چه دیدم ز دستشان؟ بر ما در بلا و غم و غصه بر گشاد آن کس که نقش زلف و لب و چهره بستشان در خون کنند چون بنماییم حال دل گویند نیستمان خبر از حال و هستشان اندر شکست خاطر ما سعی مینمود یاری که چین زلف سیه میشکستشان تا دانهای خال نهادند گرد لب دیگر ز دام زلف شکاری نرستشان آنها که تن به مهر سپارند و دل به عشق زینها مگر به مرگ بود باز رستشان پنجاه گونه بر دل ریشم جراحتست زان تیرها که بر جگر آمد ز شستشان بر مهر و دوستی ننهند این گروه دل گویی چه دشمنیست که در دل نشستشان؟ بر پایشان نهم ز وفا بوسه بعد ازین زیرا که روی گفتم و خاطر بخستشان اینان بدین بلندی قد و جلال قدر کی باشد التفات بدین خاک پستشان؟ ما را ازین بتان مکن، ای اوحدی، جدا کایمان نیاورد به کسی بت پرستشان