سیف فرغانی (غزلها)/ای لب لعلت شکرستان من!
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سیف فرغانی (غزلها) (ای لب لعلت شکرستان من!) از سیف فرغانی |
' |
ای لب لعلت شکرستان من! وی دهنت چشمهی حیوان من! تا سر زلف تو ندیدم دگر جمع نشد حال پریشان من درد فراق تو هلاکم کند گر نکند وصل تو درمان من بیلب خندان تو دایم چو آب خون چکد از دیدهی گریان من هست بلای دل من حسن تو باد فدای تن تو جان من من تنم و مهر تو جان من است من شبم و تو مه تابان من جز تو در آفاق مرا هیچ نیست ای همه آن تو و تو آن من گر به فراقم بکشی راضیم هم نکنی کار به فرمان من گر چه فغان مینکنم آشکار الحذر از نالهی پنهان من ناله چو بلبل کنم از شوق تو ای رخ خوب تو گلستان من سیف همی گوید تو یوسفی بی تو جهان کلبهی احزان من