سیف فرغانی (غزلها)/تا نقش تو هست در ضمیرم

از مشروطه
نسخهٔ تاریخ ‏۳۰ ژوئن ۲۰۰۸، ساعت ۱۳:۱۲ توسط PedramBot (گفتگو | مشارکت‌ها) (ورود خودکار مقاله)
(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخه جدیدتر← (تفاوت)
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سیف فرغانی (غزلها) (تا نقش تو هست در ضمیرم)
از سیف فرغانی
'


تا نقش تو هست در ضمیرم نقش دگری کجا پذیرم آن هندوی چشم را غلامم و آن کافر زلف را اسیرم چشم تو به غمزه‌ی دلاویز مستی است که می‌زند به تیرم ای عشق مناسبت نگه‌دار او محتشم است و من فقیرم صدسال اگر بسوزم از عشق و این خود صفتی است ناگزیرم، باشد چو چراغ حاصلم آن کاخر چو بسوختم بمیرم گر عشق بسوزدم عجب نیست کو آتش تیز و من حریرم شمعم که به عاقبت درین سوز هم کشته شوم اگر نمیرم در گوش نکردم از جوانی پندی که بداد عقل پیرم برخاسته‌ام بدان کزین پس «بنشینم و صبر پیش گیرم» دل زنده به عشق تست غم نیست گر من ز محبتت بمیرم