سیف فرغانی (غزلها)/گر چه جان میدهم از آرزوی دیدارش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سیف فرغانی (غزلها) (گر چه جان میدهم از آرزوی دیدارش) از سیف فرغانی |
' |
گر چه جان میدهم از آرزوی دیدارش جان نو داد به من صورت معنیدارش بنگر آن دایرهی روی و برو نقطهی خال دست تقدیر به صد لطف زده پرگارش بوستانیست که قدر شکر و گل بشکست ناردان لب و رخسارهی چون گلنارش ملک خسرو برود در هوس بندگیش آب شیرین ببرد لعل شکر گفتارش نقد جان رفت درین کار خریدارش را برو ای حسن و دگر تیز مکن بازارش از پی نصرت سلطان جمالش جمع است لشکر حسن به زیر علم دستارش تا غم تلخ گوارش نخوری یکچندی کام شیرین نکنی از لب شکربارش عشق دردیست که چون کرد کسی را بیمار گر بمیرد نخوهد صحت خود بیمارش لوح ما از قلم دوست نه آن نقش گرفت کب بر وی گذرد محو کند آثارش آنچه داری به کف و آنچه نداری جز دوست گر نیاید، مطلب ور برود، بگذارش سیف فرغانی نزدیک همه زندهدلان مردهای باش اگر جان ندهی در کارش