دولت جاویدان
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| سهل باشد که دهد عاشق مسکین جان را | به امیدی که ببیند نظری جانان را |
| ای صبا گر ز تو پرسد ز من آن یار عزیز | شرح ده قصهٔ یعقوب و مه کنعان را |
| ایکه گفتی دم رفتن به سرم باز آئی | از وفا نیست گر از یاد بری پیمان را |
| ترسم آن وقت بیایی که نباشد رمقی | در تن خستهٔ شمشیر غم هجران را |
| یار با ما باش که با ماست نگاری که خلیل | بست دل بر وی و بشکست بت بی جان را |
| برو ای زاهد و بر من به خطا خورده مگیر | تو چه دانی که چه لطف است به ما یزدان را |
| گر رسد غنچهٔ پیکان خدنگ تو به دل | مکد از شوق چو اطفال سر پستان را |
| هر که را نیست دلیلی نبرد راه به دوست | گو چه حاجت که بری این ره بی پایان را |
| یار در خانه و ما در طلبش کوی به کوی | این چه حال است خدایا دل سرگردان را |
| کرد در کشتی دل نوح غمش تا منزل | مردم چشم ببینند مگر طوفان را |
| منم آن بلبل شوریده که آمد به چمن | اندرآن فصل که آورد فلک آنان را |
| نیست چون گل رویش چه کنم گلشن را | نیست چون سنبل مویش جه کنم بستان را |
| فخر را بعد گدایی در آن دوست گران | یافت گر یافت کسی دولت جاویدان را |