وحشی بافقی (غزلیات)/آیینهی جمال ترا آن صفا نماند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | وحشی بافقی (غزلیات) (آیینهی جمال ترا آن صفا نماند) از وحشی بافقی |
' |
آیینهی جمال ترا آن صفا نماند آهی زدیم و آینهات را جلا نماند روزی که ما ز بند تو آزاد میشدیم بودند سد اسیر و یکی مبتلا نماند دیگر من و شکایت آن بی وفا کز او هیچم امیدواری مهر و وفا نماند سوی مصاحبان تو هرگز کسی ندید کز انفعال چشم تو بر پشت پا نماند وحشی ز آستانهی او بار بست و رفت از ضعف چون تحمل بار جفا نماند