وحشی بافقی (غزلیات)/هست امید قوتی بخت ضعیف حال را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | وحشی بافقی (غزلیات) (هست امید قوتی بخت ضعیف حال را) از وحشی بافقی |
' |
هست امید قوتی بخت ضعیف حال را مژدهی یک خرام ده منتظر وصال را گوشهی ناامیدیم داد ز سد بلا امان هست قفس حصار جان مرغ شکسته بال را رشحهی وصل کو کزو گرد امید نم کشد وز نم آن برآورم رخنهی انفصال را نیم شبان نشسته جان ، بر در خلوت دلم منتظر صدای پا مهد کش خیال را من که به وصل تشنهام خضر چه آبم آورد؟ رفع عطش نمیشود تشنهی این زلال را دل ز فریب حسن او بزم فسوس و اندرو انجمنی به هر طرف آرزوی محال را وحشی محو مانده را قوت شکر وصل کو حیرت دیده گو به گو عذر زبان لال را