پروین اعتصامی (قصائد)/حاصل عمر تو افسوس شد و حرمان
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | پروین اعتصامی (قصائد) (حاصل عمر تو افسوس شد و حرمان) از پروین اعتصامی |
' |
| حاصل عمر تو افسوس شد و حرمان | عیب خود را مکن ایدوست ز خود پنهان | |
| وقت ضایع نکند هیچ هنرپیشه | جفت باطل نشود هیچ حقیقت دان | |
| هیچگه نیست ره و رسم خردمندی | گرسنه خفتن و در سفره نهفتن نان | |
| دهر گرگیست گرسنه، رخ از او برگیر | چرخ دیویست سیه دل، دل ازو بستان | |
| پا بر این رهگذر سخت گرانتر نه | اسب زین دشت خطرناک سبکتر ران | |
| موج و طوفان و نهنگست درین دریا | باید اندیشه کند زین همه کشتیبان | |
| هیچ آگاه نیاسود درین ظلمت | هیچ دیوانه نشد بستهی این زندان | |
| ای بسا خرمن امید که در یکدم | کرد خاکسترش این صاعقهی سوزان | |
| تکیه بر اختر فیروز مکن چندین | ایمن از فتنهی ایام مشو چندان | |
| بی تو بس خواهد بودن دی و فروردین | بی تو بس خواهد گشتن فلک گردان | |
| چو شود جان، به چه دردیت رسد پیکر | چو رود سر به چه کاریت خورد سامان | |
| تو خود ار با نگهی پاک بخود بینی | یابی آن گنج که جوئیش درین ویران | |
| چو کتابیست ریا، بی ورق و بی خط | چو درختیست هوی، بی بن و بی اغصان | |
| هیچ عاقل ننهد بر کف دست آتش | هیچ هشیار نساید بزبان سوهان | |
| تا تو چون گوی درین کوی بسر گردی | بایدت خیره جفا دیدن از این چوگان | |
| گشت هنگام درو، کشت چه کردی هین | آمد آوای جرس، توشه چه داری هان | |
| رهرو گمشده و راهزنان در پیش | شب تار و خر لنگ و ره بی پایان | |
| بکش این نفس حقیقت کش خود بین را | این نه جرمی است که خواهند ز تو تاوان | |
| به یکی دل نتوان کار تن و جان کرد | به یکی دست دو طنبور زدن، نتوان | |
| خرد استاد و تو شاگرد و جهان مکتب | چه رسیدت که چنین کودنی و نادان | |
| تو شدی کاهل و از کاربری گشتی | نه زمستان گنهی داشت نه تابستان | |
| بوستان بود وجود تو گه خلقت | تخم کردار بدش کرد چو شورستان | |
| تو مپندار که عناب دهد علقم | تو مپندار که عزت رسد از خذلان | |
| منشین با همه کس، کاز پی بد کاری | آدمی روی توانند شدن دیوان | |
| گشت ابلیس چو غواص به بحر دل | ماند بر جا شبه و رفت در غلطان | |
| پویه آسوده نکردست کسی زین ره | لقمه بی سنگ نخوردست کسی زین خوان | |
| گر شوی باد بگردش نرسی هرگز | طائر عمر چو از دام تو شد پران | |
| دی شد امروز، بخیره مخور اندوهش | کز پس مرده خردمند نکرد افغان | |
| خر تو میبرد این غول بیابانی | آخر کار تو میمانی و این پالان | |
| شبرو دهر نگردد همه در یک راه | گشتن چرخ نباشد همه بر یکسان | |
| کامها تلخ شد از تلخی این حلوا | عهدها سست شد از سستی این پیمان | |
| آنکه نشناخته از هم الف و با را | زو چه داری طمع معرفت قرآن | |
| پرتوی ده، تو نهای دیو درون تیره | کوششی کن، تو نهای کالبد بی جان | |
| به تو هرچ آن رسد از تنگی و مسکینی | همه از تست، نه از کجروی دوران | |
| نام جوئی؟ چو ملک باش نکو کردار | قدر خواهی؟ چو فلک باش بلند ارکان | |
| برو ای قطره در آغوش صدف بنشین | روی بنمای چو گشتی گهر رخشان | |
| یاری از علم و هنر خواه، چو درمانی | نه فلان با تو کند یاری و نه بهمان | |
| دانش اندوز، چه حاصل بود از دعوی | معنی آموز، چه سودی رسد از عنوان | |
| بستهی شوق بود از دو جهان آزاد | کشتهی عشق بود زندهی جاویدان | |
| همه زارع نبرد وقت درو خرمن | همه غواص نیارد گهر از عمان | |
| زیب یابد سر و تن از ادب و دانش | زنده گردد دل و جان از هنر و عرفان | |
| عقل گنجست، نباید که برد دزدش | علم نورست، نباید که شود پنهان | |
| هستی از بهر تن آسانی اگر بودی | چه بدی برتری آدمی از حیوان | |
| گر نبودی سخن طیبت و رنگ و بو | خسک و خشک بدی همچو گل و ریحان | |
| جامهی جان تو زیور علم آراست | چه غم ار پیرهن تنت بود خلقان | |
| سحر باز است فلک، لیک چه خواهد کرد | سحر با آنکه بود چون پسر عمران | |
| چو شدی نیک، چه پروات ز بد روزی | چو شدی نوح، چه اندیشهات از طوفان | |
| برو از تیه بلا گمشدهای دریاب | بزن آبی و ز جانی شرری بنشان | |
| به یکی لقمه، دل گرسنهای بنواز | به یکی جامه، تن برهنهای پوشان | |
| بینوا مرد بحسرت ز غم نانی | خواجه دلکوفته گشت از برهی بریان | |
| سوخت گر در دل شب خرمن پروانه | شمع هم تا بسحرگاه بود مهمان | |
| بی هنر گر چه بتن دیبهی چین پوشد | به پشیزی نخرندش چو شود عریان | |
| همه یاران تو از چستی و چالاکی | پرنیان باف و تو در کارگه کتان | |
| آنکه صراف گهر شد ننهد هرگز | سنگ را با در شهوار بیک میزان | |
| ز چه، ای شاخک نورس، ندهی باری | بامید ثمری کشت ترا دهقان | |
| هیچ، آزاده نشد بندهی تن، پروین | هیچ پاکیزه نیالود دل و دامان |