انوری (قصاید)/و علیک السلام فخر الدین
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (قصاید) (و علیک السلام فخر الدین) از انوری |
' |
| و علیک السلام فخر الدین | افتخار زمان و فخر زمین | |
| ای نهفته مخدرات سخنت | چهره از ناقد گمان و یقین | |
| ای تلف کرده منفقان سخات | در هم آوردهی شهور و سنین | |
| سخرهی داغ و طوق عرق شماست | سخن از گردن و سخا ز سرین | |
| سخنت رفت یا تو خود بردی | به طفیل خودش به علیین | |
| باری از گفتهی تو باید گفت | که ز تزویر نیستش تزیین | |
| ناپذیرفته رتبتش هرگز | ننگ احسان و جلوهی تحسین | |
| غور ناکرده اندرو منحول | گنج نادیده اندرو تضمین | |
| شربهاییست نطق و لفظ تو عذب | وز معانیش چاشنی متین | |
| پیش خطت که جان بخندد ازو | نه جهان خودش بود نه جان شیرین | |
| خواستم گفت در سخن من و تو | از مکانت نیافتم تمکین | |
| بانگ برزد مرا خرد که خموش | تو کهای باری اینچنین و چنین | |
| شاید ار در مقاومت نکند | شیر بالش حدیث شیر عرین | |
| دست از کار او برون کن هان | از پی کار خویشتن شو هین | |
| آسمان گر به رنگ فیروزهست | تن در انگشتری دهد چو نگین | |
| ای به نسبت جهانیان با تو | حیلهی کبک و حملهی شاهین | |
| تا نباشد مجال هیچ محال | کرد با دامنت همیشه به کین | |
| آتش خاطرت نموده قیام | به جواب خلقته من طین | |
| کرده ترجیح حشو اشعارت | بارز صیت دیگران ترقین | |
| کفو کو تا بنات طبع ترا | دهد از کاف کن فکان کابین | |
| دیرمان کز وجود امثالت | شد زمان بکر و آسمان عنین | |
| گفته بودم که خود نطق نزنم | خود بر آن عزم جبر کرد کمین | |
| وین دو بیتک نیارم اندر بست | با گرانباری من مسکین | |
| کای به نزدیک مدتی من و تو | در سخی داده داد غث و سمین | |
| وی ز شعر من و شعار تو فاش | سهل ناممتنع چو سحر مبین | |
| تا به دور تو در زمانه نبود | ای زمان تو دور دولت و دین | |
| هیچ در یتیم را هرگز | عقب از بهر عاقبت آیین | |
| دی مگر بر کنار بود ترا | آن همو فتنه و همو تسکین | |
| از زوایای آشیانهی قدس | عقل کلتان بدید و روح امین | |
| عقل گفتا کلیم با پسر اوست | روح گفتا مسیح با پدر این | |
| صبر کن تا نتیجهی خلقت | باز داند شمال را ز یمین | |
| تا ببینی که در نظام امور | دختر نعش را کند پروین | |
| تا ببینی که در عنا و علو | آسمان را قفا کند ز جبین | |
| در صبی از صبای طبع دهد | طبع دی را مزاج فروردین | |
| تو که در چشم تو نیاید کون | این زمانش به چشم خویش مبین | |
| باش تا این پیادهی فلکی | بر بساط بقا شود فرزین | |
| باش تا بر براق نطق نهند | رایض نفس ناطقش را زین | |
| باش تا بر قرینه بشناسد | زلف شمشاد از رخ نسرین | |
| تا ز تاثیر صد قران یابند | در خم آسمانش هیچ قرین | |
| نیز در ثمین مخوانش دگر | پایهی نازلش مکن تعیین | |
| زان که تا بنگری بگیرد از او | عرصهی روزگار در ثمین | |
| اوست آنکس که قفل احداثش | بود بعضی هنوز در زرفین | |
| کز پی مهد عهد او تایید | گاه بستر شدی و گه بالین | |
| عالمی در حنین عشقش و او | در میان رحم هنوز جنین | |
| تا که از جان بود حیات بدن | تا که از کان بود جهاز دفین | |
| جان پاکت که کانی از معنی است | در سرای حزن مباد حزین | |
| تو و نخبت که دام عزکما | هر دو در حفظ حافظاند و معین |