انوری (قصاید)/تا آمد از عدم به وجود اصل پیکرم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (قصاید) (تا آمد از عدم به وجود اصل پیکرم) از انوری |
' |
| تا آمد از عدم به وجود اصل پیکرم | جز غم نبود بهره ز چرخ ستمگرم | |
| خون شد دلم در آرزوی آنکه یک نفس | بیخار غم ز گلشن شادی گلی برم | |
| پیموده گشت عمر به پیمانهی نفس | گویی به کام دل نفسی کی برآورم | |
| کردم نظر به فکر در احکام نه فلک | جز نو عروس غم نشد از عمر همسرم | |
| هستم یقین که در چمن باغ روزگار | بیبر بود نهال امیدی که پرورم | |
| در بزمگاه محنت گیتی به جام عمر | جز خون دل ز دست زمانه نمیخورم | |
| زیرا که تا برآرم از اندیشه یک نفس | پر خون دل شود ز ره دیده ساغرم | |
| از کحل شب چو دیدهی ناهید شب گمار | روشن شود چو اختر طبع منورم | |
| خورشید غم ز چشمهی دل سر برآورد | تا کان لعل گردد بالین و بسترم | |
| حالم مخالف آمد از آن در جهان عمر | درویشم از نشاط و زانده توانگرم | |
| دست زمانه جدول انده به من کشید | زیرا که چون قلم به صفت سخت لاغرم | |
| ناچیز شد وجودم از اشکال مختلف | گویی عرض گشاده شد از بند جوهرم | |
| از روشنان شب که چو سیماب و اخگرند | پیوسته بیقرار چو سیماب و اخگرم | |
| وز بازی سپهر سبکبار بوالعجب | بر تخته نرد رنج و بلا در مششدرم | |
| بیآب شد چو چشمهی خورشید روزگار | در عشق او رواست که بنشیند آذرم | |
| بر من در حوادث و انده از آن گشاد | کز خانهی حوادث چون حلقه بر درم | |
| خواندم بسی علوم ولیکن به عاقبت | علمم وبال شد که فلک نیست یاورم | |
| کوته کنم سخن چو گواه دل منند | چشم عقیق بارم و روی مزعفرم | |
| صحرای عمر اگر چه خوش آمد به چشم عقل | از رنج دل به پای نفس زود بسپرم | |
| کین چرخ سرکشست و نباشد موافقم | وین دهر توسن است و نگردد مسخرم | |
| ای چرخ سفلهپرور دلبند جانشکر | شد زهر با وجود تو در کام شکرم | |
| واقف نمیشوی تو بر اسرار خاطرم | فاسد شدست اصل مزاجت گمان برم | |
| گر خشک شد دماغ نهادت عجب مدار | در حلق و در مشام تو چون مشک اذفرم | |
| ای بیوفا جهان دلم از درد خون گرفت | دریاب پیش از آنکه رسد جان به غرغرم | |
| یکتا شدم به تاب هوای تو تاکنون | از بار غم دوتا شده بر شکل چنبرم | |
| ای روزگار شیفته چندین جفا مکن | آهستهتر که چرخ جفا را نه محورم | |
| چون آمدم بر تو که پایم شکسته باد | راه وفا سپر که جفا نیست درخورم | |
| در آب فتنه خفته چو نیلوفرم مدار | بر آتش نهیب مسوزان چو عنبرم | |
| وز ثقل رنج و خفت ضعف تنم مکن | چون خاک خیره طبعم و چون باد مضمرم | |
| چون روشن است چشم جهان از وجود من | تاری چرا شود ز تو این چشم اخترم | |
| در عیش اگر کم آمدم از طبع ناخوشست | در علم هر زمان به تفکر فزونترم | |
| زان کز برای دیدن گلهای معرفت | در باغ فکر دیده گشاده چو عبهرم | |
| ملک خرد چو نیست مقرر به نام من | هستم ذلیل گر ملک هفت کشورم | |
| از شرم آفتاب رخ خاک زرد شد | بادی گرفت در سر یعنی که من زرم | |
| اوتاد هفت کشور اگر کان زر شوند | همت در آن نبندم و جز خاک نشمرم | |
| گشتم غلام همت خویش از برای آنک | با روشنان چرخ به همت برابرم | |
| چرخ ار نمود بر چمن باغ روزگار | بیبار چون چنارم و بیبر چو عرعرم | |
| در صفهی دل از پی آزادی جهان | هر ساعتی بساط قناعت بگسترم | |
| روح آرزو کند که چون این چرخ لاجورد | بندد ز اختران خردبخش زیورم | |
| لیکن چو زهره بر شرف چرخ چون شوم | کز باد و خاک و آتش و آبست پیکرم | |
| تا از حد جهان ننهم پای خود برون | گردون به بندگی ننهد دست بر سرم | |
| حوران همه گشاده نقاب از جمال خویش | من چون خیال بستهی تمثال آزرم | |
| در آرزوی لفظ فلکسای من جهان | بر فرق خود نهاده ز افلاک منبرم | |
| با من سپهر آینه کردار چند بار | گفت این سخن ولیک نمیگشت باورم | |
| گیرم کنون چو صبح گریبان آسمان | در عالم خیال چه باشد چو بنگرم | |
| در مکتب ادب ز ورای خرد، نهاد | استاد غیب تختهی تهدید در برم | |
| چون خواستم که ثبت کنم بر بیاض دل | فهرست نه فلک ز خرد کرد مسطرم | |
| داند که از مکارم اخلاق در صفا | چون طوبی از بهشتم و چون جان ز کشورم | |
| بر کارگاه پنج حواس و چهار طبع | با دست کار گردش چرخ مدورم | |
| از من بدی نیامد و ناید ز من بدی | کز عنصر لطیف وز پاکیزه گوهرم | |
| بر آسمان مکرمت از روشنان علم | چون مشتری به نور خرد سعد اکبرم | |
| از بهر دیدنم همه تن چشم شد فلک | چون بنگرم به عقل فلک را چو دلبرم | |
| در دیدهی جهان ز لطافت چو لعبتم | بر تارک زمان ز فصاحت چو افسرم | |
| در آشیان عقل چو عنقای مغربم | بر آسمان فضل چو خورشید ازهرم | |
| روحست هم عنانم اگرچه مرکبم | عقل است همنشینم اگرچه مصورم | |
| در مجلس مذاکره علمست مونسم | در منزل محاوره فضلست رهبرم | |
| از خلق روزگار نیاید چو من پسر | در پردهام چه دارد آخر نه دخترم | |
| از اختران فضل چو مهرم جدا کنند | در پردهی جهان چو حوادث مسترم | |
| داند یقین که از نظر آفتاب عقل | در چشم کان فضل چو یاقوت احمرم | |
| در دانشی که آن خردم را زیان شدست | بر آسمان جان چو عطارد سخنورم | |
| گلهای بوستان سخن را چو گلبنم | عنقای آشیان خرد را چو شهپرم | |
| از باغ فضل با لطف دستهی گلم | وز بحر طبع با صدف لل ترم | |
| ماه سخن شده است ز من روشن ای عجب | گویی بر آسمان سخن چشمهی خورم | |
| زاول به پای فکر شدم در جهان علم | تا مضمر آنچه بود کنون گشت مظهرم | |
| بر من چو باز شد در بستانسرای جان | زین نظم جانفزای جهان گشت چاکرم | |
| بادهی لطیف نظم مرا بین که کلک چون | سرمست میخرامد بر روی دفترم | |
| معشوق دلبرم چو خط دلبرم بدید | سوگند خورد و گفت به زلف معنبرم | |
| کز خط روزگار چنین خط دلربای | پیدا نشد ز عارض خورشید پیکرم | |
| با این کفایت و هنرم در نهاد عمر | اسباب یک مراد نگردد میسرم | |
| هم بگذرد مدار غم ای جان چو عاقبت | بگذارم این سرای مجازی و بگذرم |