انوری (قصاید)/حبذا کارنامهی ارتنگ
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (قصاید) (حبذا کارنامهی ارتنگ) از انوری |
' |
| حبذا کارنامهی ارتنگ | ای بهار از تو رشک برده به رنگ | |
| صحنت از صحن خلد دارد عار | سقفت از سقف چرخ دارد ننگ | |
| داده رنگ ترا قضا ترکیب | کدره نقش ترا قدر بیرنگ | |
| صورت قندهار پیش تو زشت | عرصهی روزگار نزد تو تنگ | |
| وحش و طیرت بصورت و بصفت | همه همراز در شتاب و درنگ | |
| تیر ترکانت فارغ از پرتاب | تیغ گردانت ایمنست از زنگ | |
| داعی زایران درت بصریر | هم ز یک خطوه و ز یک فرسنگ | |
| حاکی مطربان خمت به صدا | هم در آن پرده و در آن آهنگ | |
| لب ناییت میسراید نای | دست چنگیت مینوازد چنگ | |
| بوده بر یاد خواجه بیگه و گاه | جام ساقیت پر شراب چو زنگ | |
| مجد دین بوالحسن که فرهنگش | خاک را فر دهد هوا را هنگ | |
| آنکه عدلش در انتظام امور | شکل پروین دهد به هفتو رنگ | |
| وانکه سهمش در انتقام حسود | ناف آهو کند چو کام نهنگ | |
| تا بود پشت و روی کار جهان | گه شکر در مزاج و گاه شرنگ | |
| باد پیوسته از سرشک حسد | روی بدخواه تو چو پشت پلنگ |