انوری (قصاید)/منصب از منصبت رفیعترست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (قصاید) (منصب از منصبت رفیعترست) از انوری |
' |
| منصب از منصبت رفیعترست | هر زمانیت منصبی دگرست | |
| این مناصب که دیدهای جزویست | کار کلی هنوز در قدرست | |
| باش تا صبح دولتت بدمد | کاین هنوز از نتایج سحرست | |
| پای تشریف صاحب عادل | که جهان را به عدل صد عمرست | |
| ذکر تشریف شاه نتوان کرد | کان ز سین سخن فراخترست | |
| در میانست و خاک پایش را | خاک بوسیده هرکه تاجورست | |
| ورنه حقا که گفتمی بر تو | کافرینش به جمله مختصرست | |
| بالله ار گرد دامن تو سزد | هرچه در دامن فلک گهرست | |
| هرچه من بنده زین سخن گویم | همه از یکدگر صوابترست | |
| سخنآرایی و لافی نیست | خود تو بنگر عیانست یا خبرست | |
| من نمیگویم این که میگویم | تا تو گویی هباست یا هدرست | |
| بر زبانم قضا همی راند | پس قضا هم بدین حدیث درست | |
| ای جوادی که پیش دست و دلت | ابر چون دود و بحر چون شمرست | |
| استخوان ریزهای خوان تواند | هرچه بر خوان دهر ماحضرست | |
| هرکجا از عنایتت حصنی است | مرگ چون حلقه از برون درست | |
| هرکجا از حمایتت حرزیست | در الم چون شفا هزار اثرست | |
| باس تو شد چنانکه کاهربای | از ملاقات کاه بر حذرست | |
| عنصرت مایهایست از رحمت | گرچه در طی صورت بشرست | |
| خطوانت ز راستی که بود | همه خطهای جدول هنرست | |
| وقت گفتار و گاه دیدارت | سنگ را سمع و خاک را بصرست | |
| هست با خامهی تو خام همه | هرچه صد ساله پختهی فکرست | |
| ناوکت روز انتقام بدی | سپر دور فتنه و خطرست | |
| در دو حالت که دید یک آلت | که همو ناوک و همو سپرست | |
| با سر خامهی تو آمده گیر | هرچه در قبضهی قضا ظفرست | |
| گردش آفتاب سایهی تست | زیر فیضی کز آسمان زبرست | |
| زانکه دایم همای قدر ترا | هرچه در گردش است زیرپرست | |
| شوخ چشمی آسمان دان اینک | بر سرت آسمان را گذرست | |
| ورنه از شرم تو به حق خدای | کز عرق روی آفتاب ترست | |
| گر کند دست در کمر با کوه | کینت کز پای تا به سر جگرست | |
| بگسلد روز انتقام تو چست | هر کجا بر میان او کمرست | |
| گر دهد خصم خواب خرگوشت | مصلحت را بخر که عشوه خرست | |
| چرخ داند که ریشخندست آن | نه چو آن ریش گاوکون خرست | |
| یک ره این دستبرد بنمایش | تا ببیند اگرنه کور و کرست | |
| که به سوراخ غور کین تو در | به مثل موش ماده شیر نرست | |
| آمدم با حدیث سیرت خویش | که نمودار مردمان سیرست | |
| به خدایی که در دوازده میل | هفت پیکش همیشه در سفرست | |
| تختهی کارگاه صنعت اوست | گر سواد مه و بیاض خورست | |
| که مرا در وفای خدمت تو | گر به شب خواب و گر به روز خورست | |
| چمن بوستان نعت ترا | خاطرم آن درخت بارورست | |
| که ز مدح و ثنا و شکر و دعا | دایمش بیخ و شاخ و برگ و برست | |
| شعر من در جهان سمر زان شد | که شعار تو در جهان سمرست | |
| گشتهام بینظیر تا که ترا | به عنایت به سوی من نظرست | |
| آتش عشق سیم نیست مرا | سخنم لاجرم چو آب زرست | |
| تا سه فرزند آخشیجان را | چار مادر چنانکه نه پدرست | |
| ناگزیر زمانه باد بقات | تا ز چار و نه و سه ناگزرست | |
| پای قدرت سپرده اوج فلک | تا جهان را فلک لگد سپرست |