انوری (قصاید)/گرچرخ را در این حرکت هیچ مقصدست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (قصاید) (گرچرخ را در این حرکت هیچ مقصدست) از انوری |
' |
| گرچرخ را در این حرکت هیچ مقصدست | از خدمت محمدبن نصر احمدست | |
| فرزانه ای که بابت گاهست وبالشست | آزادهای که درخور صدرست ومسندست | |
| با بذل دست بخشش او ابر مدخلست | با سیر برق خاطر او ابر مقعدست | |
| از عزم او طلایه تقدیر منهزم | با رای او زبانهی خورشید اسودست | |
| چون حرف آخرست ز ابجد گه سخن | وز راستی چو حرف نخستین ابجدست | |
| تا ملک ز اهتمام تو تمهید یافتست | شغل ملوک و کار ممالک ممهدست | |
| ای سروری که حزم تو تسدید ملک را | هنگام دفع حادثه سد مسددست | |
| از عادت حمید تو هر دم به تازگی | رسمیست در جهان که جهانی مجددست | |
| تادست تو گشاده شد اندر مکاتبت | از خجلت تو دست عطارد مقیدست | |
| اصل جهان تویی و ازو پیشی آنچنانک | اصل عدد یکیست ولی نامعددست | |
| چشم نیاز پیش کف تو چنان بود | گویی که چشم افعی پیش زمردست | |
| خصم ترا به فرق برست از زمانه دست | تاپای تو ز مرتبه بر فرق فرقدست | |
| اسب فلک جواد عنان تو شد چنانک | ماه و مجره اسب ترا نعل و مقودست | |
| تا شکل گنبد فلک و جرم آفتاب | چون درقهی مکوکب و درع مزردست | |
| تیغ فلک ز تیغ تو اندر نیام باد | تا بر فلک مجره چو تیغ مهندست | |
| چشم بد از تو دور که در روزگار تو | چشم بلا و فتنهی ایام ارمدست |