عطار (بیان وادی عشق)/بود عالی همتی صاحب کمال
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (بیان وادی عشق) (بود عالی همتی صاحب کمال) از عطار |
' |
| بود عالی همتی صاحب کمال | گشت عاشق بر یکی صاحب جمال | |
| از قضا معشوق آن دل داده مرد | شد چو شاخ خیزران باریک و زرد | |
| روز روشن بر دلش تاریک شد | مرگش از دور آمد و نزدیک شد | |
| مرد عاشق را خبر دادند از آن | کاردی در دست میآمد دوان | |
| گفت جانان رابخواهم کشت زار | تا به مرگ خود نمیرد آن نگار | |
| مردمان گفتند بس شوریدهای | تو درین کشتن چه حکمت دیدهای | |
| خون مریز و دست ازین کشتن بدار | کو خود این ساعت بخواهد مرد زار | |
| چون ندارد مرده کشتن حاصلی | سر نبرد مرده را جز جاهلی | |
| گفت چون بر دست من شد کشته یار | در قصاص او کشندم زار زار | |
| پس چو برخیزد قیامت، پیش جمع | از برای او بسوزندم چو شمع | |
| تا شوم زو کشته امروز از هوس | سوخته فردا ازو اینم نه بس | |
| پس بود آنجا و اینجا کام من | سوخته یا کشتهای او نام من | |
| عاشقان جان باز این راه آمدند | وز دو عالم دست کوتاه آمدند | |
| زحمت جان از میان برداشتند | دل به کلی از جهان برداشتند | |
| جان چو برخاست از میان بیجان خویش | خلوتی کردند با جانان خویش |