مسعود سعد سلمان (قصاید)/مقصور شد مصالح کار جهانیان
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | مسعود سعد سلمان (قصاید) (مقصور شد مصالح کار جهانیان) از مسعود سعد سلمان |
' |
| مقصور شد مصالح کار جهانیان | بر حبس و بند این تن رنجور ناتوان | |
| در حبس و بند نیز ندارندم استوار | تا گرد من نگردد ده تن نگاهبان | |
| هر ده نشسته بر در و بر بام سمج من | بایکدگر دمادم گویند هر زمان: | |
| خیزید و بنگرید نباید به جادویی | او از شکاف روزن پرد بر آسمان! | |
| هین برجهید زود که حیلت گریست او | کز آفتاب پل کند از باد نردبان! | |
| البته هیچکس بنیندیشد این سخن | کاین شاعر مخنث خود کیست در جهان | |
| چون برپرد ز روزن و چون بگذرد ز سمج؟ | نه مرغ و موش گشتهست این خام قلتبان | |
| با این دل شکسته و با دیدهی ضعیف | سمجی چنین نهفته و بندی چنین گران، | |
| از من همی هراسند آنان که سالها | ز ایشان همی هراسد در کار، جنگوان | |
| گیرم که ساخته شوم از بهر کارزار | بیرون جهم ز گوشهی این سمج ناگهان، | |
| با چند کس برآیم در قلعه؟ گرچه من | شیری شوم دژ آگه و پیلی شوم دمان | |
| پس بیسلاح جنگ چگونه کنم مگر | مر سینه را سپر کنم و پشت را کمان؟ | |
| زیرا که سخت گشتهست از رنج انده این | چونان که چفته گشتهست از بار محنت آن | |
| دانم که کس نگردد از بیم گرد من | زین گونه شیرمردی من چون شود عیان؟! | |
| جانم ز رنج و محنتشان در شکنجه است | یارب ز رنج و محنت بازم رهان به جان | |
| در حال خوب گردد حال من ار شود | بر حال من دل ثقةالملک مهربان | |
| خورشید سرکشان جهان طاهرعلی | آن چرخ با جلالت و آن بحر بیکران | |
| ای آن جوان که چون تو ندیده است چرخ پیر | یار است رای پیر ترا دولت جوان | |
| هر کو فسون مهر تو بر خویشتن دمد | ز آهنش ضمیران دمد از خار ارغوان | |
| باجوش حشمت تو چه صحرا چه کوهسار | با زخم هیبت تو چه سندان چه پرنیان | |
| دارد سپهر خواندهی مهر ترا به ناز | ندهد زمانه راندهی کین ترا امان | |
| بالای رتبت تو گذشته ز هر فلک | پهنای بسطت تو رسیده به هر مکان | |
| یک پایه دولت تو نگشته است هیچ چرخ | یکروزه بخشش تو ندیده است هیچ کان | |
| گرید همی نیاز جهان از عطای تو | خندد همی عطای تو بر گنج شایگان | |
| نه چرخ را خلاف تو کاری همی رود | نه ملک را ز رای تو رازی بود نهان | |
| پیوسته تیره و خجل است ابر و آفتاب | زان لفظ درفشان تو و دست زرفشان | |
| جاه ترا سعادت چون روز را ضیا | عزم ترا کفایت چون تیغ را فسان | |
| گر نه ز بهر نعمت بودی، بدان درست | از فصلهای سال نبودی ترا خزان | |
| از بهر دیده و دل بدخواه تو فلک | سازد همی حسام و طرازد همی سنان | |
| بیمت چو تیغ سر بزند دشمن ترا | گر چون قلم نبندد پیشت میان به جان | |
| از تو قرین نصرت و اقبال دولت است | ملک علاء دولت و دین صاحب قران | |
| والله که چشم چرخ جهاندیده هیچ وقت | چون من ندیده بنده و چون تو خدایگان | |
| ای بر هوات خلق همه سود کرده، من | بر مایهی هوات چرا کردهام زیان؟ | |
| اندر ولوع خدمت خویش اعتقاد من | دانی همی و داند یزدان غیبدان | |
| چون بلبلان نوای ثناهای تو زدم | تا کرد روزگار مرا اندر آشیان | |
| آن روی و قد بوده چو گلنار و ناروان | با رنگ زعفران شد و با ضعف خیزران | |
| اندر تنم ز سرما بفسرد خون تن | بگداخت بازم آتش دل مغز استخوان | |
| آکنده دل چو نار ز تیمار و هر دو رخ | گشته چو نار کفته ز اشک چو ناردان | |
| تا مر مرا دو حلقهی بنده است بر دو پای | هست این دو دیده گویی از خون دو ناودان | |
| بندم همی چه باید کامروز مرمرا | بسته شود دو پای به یک تار ریسمان | |
| چون تار پرنیان تنم از لاغری و من | مانم همی به صورت بیجان پرنیان | |
| چندان دروغ گفت نشاید، که شکر هست | از روی مهربانی نز روی سوزیان | |
| در هیچ وقت بیشفقت نیست کوتوال | هر شب کند زیادت بر من دو پاسبان | |
| گوید نگاهبانم: گر بر شوی به بام | در چشم کاهت افتد از راه کهکشان! | |
| در سمج من دکانی چون یک بدست نیست | نگذاردم که هیچ نشینم بر آن دکان | |
| این حق بگو چگونه توانم گزاردن | کاین خدمتم کنند همیدون به رایگان! | |
| دردا و اندها که مرا چرخ دزدوار | بیآلت و سلاح بزد راه کاروان | |
| چون دولتی نمود مرا محنتی فزود | بیگردن ای شگفت نبوده است گرد ران | |
| من راست خود بگویم، چون راست هیچ نیست | خود راستی نهفتن هرگز کجا توان | |
| بودم چنان که سخت به اندام کارها | راندم همی به دولت سلطان کامران | |
| بر کوه رزم کردم و در بیشه صف درید | در حمله بر نتافتم از هیچ کس عنان | |
| هر هفت روز کردم جنگی، به هفت روز | در قصهها نخواندم جز جنگ هفتخوان | |
| اقبال شاه بود و جوانی و بخت نیک | امروز هرچه بود همه شد خلاف آن | |
| در روزگار جستم تا پیش من بجست | در روزگار جستن کاری است کالامان | |
| گردون هزار کان ستد از من به جور وقهر | هرچه آن ز وی بیافته بودم یکان یکان | |
| اکنون در این مرنجم در سمج بسته در | بر بند خود نشسته چو بر بیضه ماکیان | |
| رفتن مرا ز بند به زانوست یا به دست | خفتن چو حلقههاش نگون است یا ستان | |
| در یک درم ز زندان با آهنی سه من | هر شام و چاشت باشم در یوبهی دونان | |
| سکباجم آرزو کند و نیست آتشی | جز چهرهیی به زردی مانند زعفران | |
| نی نی نه راست گفتم کز ابر جود تو | در سبز مرغزارم و در تازه بوستان | |
| خواهم همی که دانم با تو، به هیچ وقت | گویی همی دریغ که باطل شود فلان؟ | |
| آری به دل که همچو دگر بندگان نیک | مسعود سعد خدمت من کرد سالیان؟ | |
| این گنبد کیان که بدین گونه بیگناه | برکند و بر کشفت مرا بیخ و خانمان | |
| معذور دارمش که شکایت مرا ز تست | نه بود و هست بندهی تو گنبد کیان؟ | |
| ور روزگار کرد نه او هم غلام تست؟ | از بهر من بگوی مر او را که هان و هان! | |
| مسعود سعد بندهی سی ساله من است | تو نیز بندهی منی این قدر را بدان | |
| کان کس که بندگی کندم کی رضا دهم | کو را به عمر محنتی افتد به هیچ سان | |
| ای داده جاه تو به همه دولتی نوید | ای کرده جود تو به همه نعمتی ضمان | |
| در پارسی و تازی،در نظم و نثر کس | چون من نشان نیارد گویا و ترجمان | |
| بر گنج و بر خزینهی دانش ندیدهاند | چون طبع و خاطر من گنجور و قهرمان | |
| آنم که بانگ من چو به گوش سخن رسد | اندر تن فصاحت گردد روان روان | |
| من در شب سیاهم و نام من آفتاب | من در مرنجم و سخن من به قیروان | |
| جز من که گفت خواهد در خورد تو ثنا | جز تو که را رسد به بزرگی من گمان | |
| آرایشی بود به ستایشگری چو من | در بزم و مجلس تو به نوروز و مهرگان | |
| ای آفتاب روشن تابان روزگار | کرده است روزگار فراوانم امتحان | |
| گرچه ز هیچ حبس ندیدم من این عنا | نه هیچ وقت خواندهام از هیچ داستان | |
| معزول نیست طبع من از نظم اگرچه هست | معزول از نوشتن این گفتهها بنان | |
| چون نیست بر قلمدان دست مرا سبیل | باری مرا اجازت باشد به دوکدان! | |
| تا دولت است و بخت که دلها از آن و این | همواره تازه باشد و پیوسته شادمان | |
| هر ساعتی ز دولت شمعی دگر فروز | هر لحظهیی ز بخت نهالی دگر نشان | |
| تا فرخی بپاید در فرخی بپای | تا خرمی بماند در خرمی بمان | |
| از هرچه خواستند بدادی تو داد خلق | اکنون تو داد خویش ز دولت همی ستان | |
| بنیوش قصهی من و آن گه کریم وار | بخشایش آر بر من بدبخت گم نشان | |
| تا شکر گویمت ز دماغی همه خرد | تا مدح خوانمت به زبانی همه بیان | |
| چون شکر من تو نشنوی از هیچ شکر گو | چون مدح من تو نشنوی از هیچ مدح خوان | |
| تا در دهان زبان بودم در زبان مرا | آرم زبان به شکر و ثنای تو در دهان | |
| و آن گه که بیثنای تو باشد زبان من | اندر جهان چه فایده دارد مرا زبان؟ | |
| ای باد نوبهاری ای مشکبوی باد | این مدح من بگیر و به آن آستان رسان | |
| بوالفتح راوی آن که چو او نیست این مدیح | یا در سراش خواند یا نه به وقت خوان | |
| دانم که چون بخواند احسنتها کنند | قاضی خوش حکایت و للی ساربان |