مسعود سعد سلمان (قصاید)/امروز هیچ خلق چو من نیست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | مسعود سعد سلمان (قصاید) (امروز هیچ خلق چو من نیست) از مسعود سعد سلمان |
' |
| امروز هیچ خلق چو من نیست | جز رنج ازین نحیف بدن نیست | |
| لرزان تر و ضعیفتر از من | در باغ، شاخ و برگ و سمن نیست | |
| انگشتری است پشتم گویی | اشکم جز از عقیق یمن نیست | |
| از نظم و نثر عاجز گشتم | گویی مرا زبان و دهن نیست | |
| از تاب درد سوزش دل هست | وز بار ضعف قوت تن نیست | |
| وین هست و آرزوی دل من | جز مجلس عمید حسن نیست | |
| صدری که جز به صدر بزرگیش | اقبال را مقام و وطن نیست | |
| چون طبع و خلق او گل و سوسن | در هیچ باغ و هیچ چمن نیست | |
| لل و در چو خط و چو لفظش | والله که در قطیف و عدن نیست | |
| اصل سخن شدهست کمالش | و اندر کمالش ایچ سخن نیست | |
| مداح بس فراوان دارد | لیکن از آن یکیش چو من نیست |