سعدی (غزلیات)/شب دراز به امید صبح بیدارم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (شب دراز به امید صبح بیدارم) از سعدی |
' |
| شب دراز به امید صبح بیدارم | مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم | |
| عجب که بیخ محبت نمیدهد بارم | که بر وی این همه باران شوق میبارم | |
| از آستانه خدمت نمیتوانم رفت | اگر به منزل قربت نمیدهی بارم | |
| به تیغ هجر بکشتی مرا و برگشتی | بیا و زنده جاوید کن دگربارم | |
| چه روزها به شب آوردهام در این امید | که با وجود عزیزت شبی به روز آرم | |
| چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی | چه کردهام که به هجران تو سزاوارم | |
| هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم | هنوز با همه بی مهریت طلبکارم | |
| من از حکایت عشق تو بس کنم هیهات | مگر اجل که ببندد زبان گفتارم | |
| هنوز قصه هجران و داستان فراق | به سر نرفت و به پایان رسید طومارم | |
| اگر تو عمر در این ماجرا کنی سعدی | حدیث عشق به پایان رسد نپندارم | |
| حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست | یکی تمام بود مطلع بر اسرارم |