سعدی (غزلیات)/که برگذشت که بوی عبیر میآید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (که برگذشت که بوی عبیر میآید) از سعدی |
' |
| که برگذشت که بوی عبیر میآید | که میرود که چنین دلپذیر میآید | |
| نشان یوسف گم کرده میدهد یعقوب | مگر ز مصر به کنعان بشیر میآید | |
| ز دست رفتم و بی دیدگان نمیدانند | که زخمهای نظر بر بصیر میآید | |
| همیخرامد و عقلم به طبع میگوید | نظر بدوز که آن بینظیر میآید | |
| جمال کعبه چنان میدواندم به نشاط | که خارهای مغیلان حریر میآید | |
| نه آن چنان به تو مشغولم ای بهشتی رو | که یاد خویشتنم در ضمیر میآید | |
| ز دیدنت نتوانم که دیده دربندم | و گر مقابله بینم که تیر میآید | |
| هزار جامه معنی که من براندازم | به قامتی که تو داری قصیر میآید | |
| به کشتن آمده بود آن که مدعی پنداشت | که رحمتی مگرش بر اسیر میآید | |
| رسید ناله سعدی به هر که در آفاق | هم آتشی زدهای تا نفیر میآید |