سعدی (غزلیات)/تو را سریست که با ما فرو نمیآید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (تو را سریست که با ما فرو نمیآید) از سعدی |
' |
| تو را سریست که با ما فرو نمیآید | مرا دلی که صبوری از او نمیآید | |
| کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر | که آب دیده به رویش فرو نمیآید | |
| جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب | که مهربانی از آن طبع و خو نمیآید | |
| چه جور کز خم چوگان زلف مشکینت | بر اوفتاده مسکین چو گو نمیآید | |
| اگر هزار گزند آید از تو بر دل ریش | بد از منست که گویم نکو نمیآید | |
| گر از حدیث تو کوته کنم زبان امید | که هیچ حاصل از این گفت و گو نمیآید | |
| گمان برند که در عودسوز سینه من | بمرد آتش معنی که بو نمیآید | |
| چه عاشقست که فریاد دردناکش نیست | چه مجلسست کز او های و هو نمیآید | |
| بشیر بود مگر شور عشق سعدی را | که پیر گشت و تغیر در او نمیآید |