سعدی (غزلیات)/هر که بی دوست میبرد خوابش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (هر که بی دوست میبرد خوابش) از سعدی |
' |
| هر که بی دوست میبرد خوابش | همچنان صبر هست و پایابش | |
| خواب از آن چشم چشم نتوان داشت | که ز سر برگذشت سیلابش | |
| نه به خود میرود گرفته عشق | دیگری میبرد به قلابش | |
| چه کند پای بند مهر کسی | که نبیند جفای اصحابش | |
| هر که حاجت به درگهی دارد | لازمست احتمال بوابش | |
| ناگزیرست تلخ و شیرینش | خار و خرما و زهر و جلابش | |
| سایرست این مثل که مستسقی | نکند رود دجله سیرابش | |
| شب هجران دوست ظلمانیست | ور برآید هزار مهتابش | |
| برود جان مستمند از تن | نرود مهر مهر احبابش | |
| سعدیا گوسفند قربانی | به که نالد ز دست قصابش |