هم میهنان گرامی وبگاه مشروطه با دشواری تکنیکی برای نشان دادن فرتورها و فیلم ها روبروست به زودی این دشواری از میان برداشته خواهد شد با سپاس - ادمین
خاقانی (قصاید)/گر به قدر سوزش دل چشم من بگریستی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قصاید) (گر به قدر سوزش دل چشم من بگریستی) از خاقانی |
' |
| گر به قدر سوزش دل چشم من بگریستی | بر دل من مرغ و ماهی تن به تن بگریستی | |
| صد هزاران دیده بایستی دل ریش مرا | تا به هر یک خویشتن بر خویشتن بگریستی | |
| دیدههای بخت من بیدار بایستی کنون | تا بدیدی حال من، بر حال من بگریستی | |
| آنچه از من شد گر از دست سلیمان گم شدی | بر سلیمان هم پری هم اهرمن بگریستی | |
| یاسمن خندان و خوش زان است کز من غافل است | یاس من گردیده بودی یاسمن، بگریستی | |
| تنگدل مرغم گرم بر بابزن کردی فلک | بر من آتش رحم کردی، باب زن بگریستی | |
| ای دریغا طبع خاقانی که وا ماند از سخن | کو سخندان مهین تا بر سخن بگریستی | |
| مقتدای حکمت و صدر ز من کز بعد او | گر زمین را چشم بودی بر زمن بگریستی | |
| گوهری بود او که گردونش به نادانی شکست | جوهری کو تا بر این گوهر شکن بگریستی | |
| زاد سروی، راد مردی بر چمن پژمرده شد | ابر طوفان بار کو تا بر چمن بگریستی | |
| شعریان از اوج رفعت در حضیض خاک شد | چرخ بایستی که بر شام و یمن بگریستی | |
| کو پیمبر تا همی سوک بحیرا داشتی | کو سکندر تا به مرگ برهمن بگریستی | |
| کو شکر نطقی که از رشک زبانش هر زمان | نحل از آب چشم بر آب دهن بگریستی | |
| کو صبا خلقی که از تشویر جاه و جود او | هم بهشت عدن و هم بحر عدن بگریستی | |
| کو فلک دستی که چون کلکش بهم کردی سخن | دختران نعش یک یک بر پرن بگریستی | |
| هر زمان از بیم نار الله ز نرگس دان چشم | کوثری بر روی و موی چون سمن بگریستی | |
| پیش چشمش مرغ را کشتن که یارستی که او | گر بدیدی شمع در گردن زدن بگریستی | |
| آنت مومین دل که گر پیشش بکشتندی چراغ | طبع مومینش چو موم اندر لکن بگریستی | |
| کاشکی گردون طریق نوحه کردن داندی | تا بر اهل حکمت و ارباب فن بگریستی | |
| کاشکی خورشید را زین غم نبودی چشم درد | تا بر این چشم و چراغ انجمن بگریستی | |
| کاشکی خضر از سر خاکش دمی برخاستی | تا به خون دیده بر فضل و فطن بگریستی | |
| کاشکی آدم به رجعت در جهان باز آمدی | تا به مرگ این خلف بر مرد و زن بگریستی | |
| آتش و آب ار بدانندی که از گیتی که رفت | آتش از غم خون شدی، آب از حزن بگریستی | |
| او همایی بود، بیاو قصر حکمت شد دمن | کو غراب البین کو؟ تا بر دمن بگریستی | |
| اهل شروان چون نگریند از دریغ او که مرغ | گر شنیدی بر فراز نارون بگریستی |