مثنوی معنوی/تزییف سخن هامان علیهاللعنه
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر چهارم مثنوی (تزییف سخن هامان علیهاللعنه) از مولوی |
' |
| دوست از دشمن همی نشناخت او | نرد را کورانه کژ میباخت او | |
| دشمن تو جز تو نبود این لعین | بیگناهان را مگو دشمن به کین | |
| پیش تو این حالت بد دولتست | که دوادو اول و آخر لتست | |
| گر ازین دولت نتازی خز خزان | این بهارت را همی آید خزان | |
| مشرق و مغرب چو تو بس دیدهاند | که سر ایشان ز تن ببریدهاند | |
| مشرق و مغرب که نبود بر قرار | چون کنند آخر کسی را پایدار | |
| تو بدان فخر آوری کز ترس و بند | چاپلوست گشت مردم روز چند | |
| هر کرا مردم سجودی میکنند | زهر اندر جان او میآکنند | |
| چونک بر گردد ازو آن ساجدش | داند او کان زهر بود و موبدش | |
| ای خنک آن را که ذلت نفسه | وای آنک از سرکشی شد چون که او | |
| این تکبر زهر قاتل دان که هست | از می پر زهر شد آن گیج مست | |
| چون می پر زهر نوشد مدبری | از طرب یکدم بجنباند سری | |
| بعد یکدم زهر بر جانش فتد | زهر در جانش کند داد و ستد | |
| گر نذاری زهریاش را اعتقاد | کو چه زهر آمد نگر در قوم عاد | |
| چونک شاهی دست یابد بر شهی | بکشدش یا باز دارد در چهی | |
| ور بیابد خستهی افتاده را | مرهمش سازد شه و بدهد عطا | |
| گر نه زهرست آن تکبر پس چرا | کشت شه را بیگناه و بیخطا | |
| وین دگر را بی ز خدمت چون نواخت | زین دو جنبش زهر را شاید شناخت | |
| راهزن هرگز گدایی را نزد | گرگ گرگ مرده را هرگز گزد | |
| خضر کشتی را برای آن شکست | تا تواند کشتی از فجار رست | |
| چون شکسته میرهد اشکسته شو | امن در فقرست اندر فقر رو | |
| آن کهی کو داشت از کان نقد چند | گشت پاره پاره از زخم کلند | |
| تیغ بهر اوست کو را گردنیست | سایه که افکندست بر وی زخم نیست | |
| مهتری نفطست و آتش ای غوی | ای برادر چون بر آذر میروی | |
| هر چه او هموار باشد با زمین | تیرها را کی هدف گردد ببین | |
| سر بر آرد از زمین آنگاه او | چون هدفها زخم یابد بی رفو | |
| نردبان خالق این ما و منیست | عاقبت زین نردبان افتادنیست | |
| هر که بالاتر رود ابلهترست | که استخوان او بتر خواهد شکست | |
| این فروعست و اصولش آن بود | که ترفع شرکت یزدان بود | |
| چون نمردی و نگشتی زنده زو | یاغیی باشی به شرکت ملکجو | |
| چون بدو زنده شدی آن خود ویست | وحدت محضست آن شرکت کیست | |
| شرح این در آینهی اعمال جو | که نیابی فهم آن از گفت و گو | |
| گر بگویم آنچ دارم در درون | بس جگرها گردد اندر حال خون | |
| بس کنم خود زیرکان را این بس است | بانگ دو کردم اگر در ده کس است | |
| حاصل آن هامان بدان گفتار بد | این چنین راهی بر آن فرعون زد | |
| لقمهی دولت رسیده تا دهان | او گلوی او بریده ناگهان | |
| خرمن فرعون را داد او به باد | هیچ شه را این چنین صاحب مباد |