حافظ (مقطعات)/قوت شاعرهی من سحر از فرط ملال
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | حافظ (مقطعات) (قوت شاعرهی من سحر از فرط ملال) از حافظ |
' |
| قوت شاعرهی من سحر از فرط ملال | متنفر شده از بنده گریزان میرفت | |
| نقش خوارزم و خیال لب جیحون میبست | با هزاران گله از ملک سلیمان میرفت | |
| میشد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت | من همیدیدم و از کالبدم جان میرفت | |
| چون همیگفتمش ای مونس دیرینهی من | سخت میگفت و دلآزرده و گریان میرفت | |
| گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با من | کان شکر لهجهی خوشخوان خوش الحان میرفت | |
| لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت | زانکه کار از نظر رحمت سلطان میرفت | |
| پادشاها ز سر لطف و کرم بازش خوان | چه کند سوخته از غایت حرمان میرفت |