سیف فرغانی (غزلها)/الا ای شمع دل را روشنایی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سیف فرغانی (غزلها) (الا ای شمع دل را روشنایی) از سیف فرغانی |
' |
| الا ای شمع دل را روشنایی | که جانم با تو دارد آشنایی | |
| چو دل پیوست با تو گو همیباش | میان جان و تن رسم جدایی | |
| گرفتار تو زآن گشتم که روزی | به تو از خویشتن یابم رهایی | |
| دلم در زلف تو بهر رخ تست | که مطلوب است در شب روشنایی | |
| منم درویش همچون تو توانگر | که سلطان میکند از تو گدایی | |
| مرا دی نرگس مست تو میگفت | منم بیمار تو نالان چرایی؟ | |
| بدو گفتم از آن نالم که هر سال | چو گل روزی دو سه مهمان مایی | |
| نه من یک شاعرم در وصف رویت | که تنها میکنم مدحت سرایی، | |
| طبیعت «عنصری» عقلم «لبیبی» | دلم هست «انوری» دیده «سنایی» | |
| اگر خاری نیفتد در ره نطق | بیاموزم به بلبل گل ستایی | |
| من و تو سخت نیک آموختهستیم | ز بلبل مهر و از گل بیوفایی | |
| تو را این لطف و حسن ای دلستان هست | چو شعر سیف فرغانی عطایی | |
| گشایش از تو خواهد یافت کارم | که هم دلبندی و هم دلگشایی |