سیف فرغانی (غزلها)/ای رخ تو شاه ملک دلبری
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سیف فرغانی (غزلها) (ای رخ تو شاه ملک دلبری) از سیف فرغانی |
' |
| ای رخ تو شاه ملک دلبری | همچو شاهان کن رعیت پروری | |
| تا تو بر پشت زمین پیدا شدی | شد ز شرم روی تو پنهان پری | |
| با چنین صورت که از معنی پر است | سخت بیمعنی بود صورتگری | |
| ز آرزوی شیوهی رفتار تو | خانه بر بامت کند کبک دری | |
| خسروان فرهادوارت عاشقند | ز آنکه از شیرین بسی شیرینتری | |
| چشم تو از بردن دلهای خلق | شادمان همچون ز غارت لشکری | |
| دلبری ختم است بر تو ز آنکه تو | جان همی افزایی ار دل میبری | |
| از اثرهای نشان و نام تو | جان پذیرد موم از انگشتری | |
| عشق تو ما را بخواهد کشت، آه | عید شد نزدیک و قربان لاغری | |
| در فراق تو غزلها گفتهام | بی شکر کردم بسی حلواگری | |
| کاشکی از دل زبان بودی مرا | تا به یادت کردمی جان پروری | |
| با چنین عزت که از حسن و جمال | در مه و خور جز به خواری ننگری، | |
| چون روا باشد که سعدی گویدت | «سرو بستانی تو یا مه یا پری» | |
| سیف فرغانی همی گوید ترا | هر که هست از هر چه گوید برتری |