خاقانی (قصاید)/صبح گاهی سر خوناب جگر بگشایید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | خاقانی (قصاید) (صبح گاهی سر خوناب جگر بگشایید) از خاقانی |
' |
| صبح گاهی سر خوناب جگر بگشایید | ژالهی صبح دم از نرگس تر بگشایید | |
| دانه دانه گهر اشک ببارید چنانک | گره رشتهی تسبیح ز سر بگشایید | |
| خاک لب تشنهی خون است و ز سرچشمهی دل | آب آتش زده چون چاه سقر بگشایید | |
| نونو از چشمهی خوناب چو گل تو بر تو | روی پرچین شده چون سفرهی زر بگشایید | |
| سیل خون از جگر آرید سوی باغ دماغ | ناودان مژه را راه گذر بگشایید | |
| از زبر سیل به زیر اید و سیلاب شما | گر چه زیر است رهش سوی زبر بگشایید | |
| چون سیاهی عنب کب دهد سرخ، شما | سرخی خون ز سیاهی بصر بگشایید | |
| تف خون کز مژه بر لب زد و لب آبله کرد | زمهریری ز لب ابلهور بگشایید | |
| رخ نمک زار شد از اشک و ببست از تف آه | برکهی اشک نمک را چو جگر بگشایید | |
| بر وفای دل من ناله برآرید چنانک | چنبر این فلک شعبدهگر بگشایید | |
| چون دو شش جمع برآیید چو یاران مسیح | بر من این ششدر ایام مگر بگشایید | |
| دل کبود است چو نیل فلک ار بتوانید | بام خمخانهی نیلی به تبر بگشایید | |
| زین دو نان فلک ار خوانچهی دو نان بینید | تا نبینم که دهان از پی خور بگشایید | |
| از طرب روزه بگیرید وز خونریز سرشک | نه به خوان ریزهی این خوانچهی زر بگشایید | |
| به جهان پشت مبندید و به یک صدمت آه | مهرهی پشت جهان یک ز دگر بگشایید | |
| گریه گر سوی مژه راه نیابد مژه را | ره سوی گریه کزو نیست گذر بگشایید | |
| گر سوی قندز مژگان نرسد آتل اشک | راه آتل سوی قندز به خزر بگشایید | |
| لوح عبرت که خرد راست به کف برخوانید | مشکل غصه که جان راست ز بر بگشایید | |
| لعبت چشم به خونین بچگان حامله شد | راه آن حامله را وقت سحر بگشایید | |
| گر به ناهید رسانید چو کرنای خروش | هشت گوش سر آن بر بط کر بگشایید | |
| ور بگریید به درد از دم دریای سرشک | گوش ماهی را هم راه خبر بگشایید | |
| غم رصد وار ز لب باج نفس میگیرد | لب ز بیم رصد غم به حذر بگشایید | |
| به غم تازه شمایید مرا یار کهن | سر این بار غم عمر شکر بگشایید | |
| خون گشاد از دل و شد در جگرم سده ببست | این ببندید به جهد آن به اثر بگشایید | |
| آگهید از رگ جانم که چه خون میریزد | خون ز رگهای دل وسوسه گر بگشایید | |
| نه کمید از شجر رز که گشاید رگ آب | رگ خون همچو رگ آب شجر بگشایید | |
| دستخون است در این قمرهی خاکل که منم | آه اگر ششدرهی دور قمر بگشایید | |
| سحر چرخ از دو قوارهی مه و خور خوابم بست | بند این ساحر هاروت سیر بگشایید | |
| همه هم خوابه و همدرد دل تنگ منید | مرکب خواب مرا تنگ سفر بگشایید | |
| نه نه چشمم پس ازین خواب مبیناد به خواب | ور ببیند رگ جانش به سهر بگشایید | |
| خواب بد دیدم وز بوی خطرناکی خواب | نیک بد رنگ شدم، بند خطر بگشایید | |
| آتشی دیدم کو باغ مرا سوخت به خواب | سر این آتش و آن باغ به بر بگشایید | |
| گر ندانید که تعبیر کنید آتش و باغ | رمز تعبیر ز آیات و سو بگشایید | |
| آری آتش اجل و باغ به بر فرزند است | رفت فرزند شما زیور و فر بگشایید | |
| نازنینان منا مرد چراغ دل من | همچو شمع از مژه خوناب جگر بگشایید | |
| خبر مرگ جگر گوشهی من گوش کنید | شد جگر چشمهی خون چشم عبر بگشایید | |
| اشک داود ببارید پس از نوحهی نوح | تا ز طوفان مژه خون مدر بگشایید | |
| باد غم جست در لهو و طرب بربندید | موج خون خاست در بهو و طرز بگشایید | |
| سر سر باغچه و لب لب برکه بکنید | رگ مرغان ز سر سرو و خضر بگشایید | |
| گلشن آتش بزنید و ز سر گلبن و شاخ | نارسیده گل و ناپخته ثمر بگشایید | |
| نخل بستان و ترج سر ایوان ببرید | نخل مومین را هم برگ ز بر بگشایید | |
| خوان غم را پر طاووس مگس ران به چه کار | بند آن مائده آرای بطر بگشایید | |
| تیغ سیم از دهن طوطی گویا بکنید | طوق مشک از گلوی قمری نر بگشایید | |
| بلبل نغمهگر از باغ طرب شد به سفر | گوش بر نوحهی زاغان به حضر بگشایید | |
| گیسوی چنگ و رگ بازوی بر بط ببرید | گریه از چشم نی تیز نگر بگشایید | |
| مسند از تخت و مخده ز نمط برگیرید | حجر از بهو و ستاره ز حجر بگشایید | |
| گر چه غم خانهی ما را نه حجر ماند و نه بهو | هر چه آرایش طاق است ز بر بگشایید | |
| جیب و گیسوی و شاقان و بتان باز کنید | طوق و دستارچهی اسب و ستر بگشایید | |
| پرده بر روی سپیدان سمنبر بدرید | ساخت از پشت سیاهان اغر بگشایید | |
| کرته بر قد غزالان چو قبا بشکافید | چشمه از چشم گوزنان چو شمر بگشایید | |
| از کله قوقه و از صدره علم برگیرید | وز حمایل زر و از جیب درر بگشایید | |
| صورت از دفتر و حلی ز قلم محو کنید | حلی از خنجر و کوکب ز سپر بگشایید | |
| صور ایوان از دود جگر تیره کنید | هم به شنگرف مژه روی صور بگشایید | |
| در دار الکتب و بام دبستان بکنید | بر نظاره ز در و بام مفر بگشایید | |
| سر انگشت قلم زن چو قلم بشکافید | بن اجزای مقالات و سمر بگشایید | |
| عبهر نثر ز هر شاخ نکت باز کنید | جوهر نظم ز هر سلک غرر بگشایید | |
| نسخهی رخ همه عجم و نقط است از خط اشک | زو معمای غم من به فکر بگشایید | |
| مادر ار شد قلم و لوح و دواتش بشکست | خون بگریید چو بر هرسه نظر بگشایید | |
| من رسالات و دواوین و کتب سوختهام | دیدهی بینش این حال ضرر بگشایید | |
| پای ناخوانده رسید و نفر مویه گران | وار شیداه کنان راه نفر بگشایید | |
| دشمنان را که چنین سوخته دارندم حال | راه بدهید و به روی همه در بگشایید | |
| دوستانی که وفاشان ز ازل داشتهام | چون درآیند ره از پیش حشر بگشایید |