مثنوی معنوی/منجذب شدن جان نیز به عالم ارواح و تقاضای او و میل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزای اجسام کی هم کندهی پای باز روحاند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر سوم مثنوی (منجذب شدن جان نیز به عالم ارواح و تقاضای او و میل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزای اجسام کی هم کندهی پای باز روحاند) از مولوی |
' |
| گوید ای اجزای پست فرشیم | غربت من تلختر من عرشیم | |
| میل تن در سبزه و آب روان | زان بود که اصل او آمد از آن | |
| میل جان اندر حیات و در حی است | زانک جان لامکان اصل وی است | |
| میل جان در حکمتست و در علوم | میل تن در باغ و راغست و کروم | |
| میل جان اندر ترقی و شرف | میل تن در کسب و اسباب علف | |
| میل و عشق آن شرف هم سوی جان | زین یحب را و یحبون را بدان | |
| حاصل آنک هر که او طالب بود | جان مطلوبش درو راغب بود | |
| گر بگویم شرح این بی حد شود | مثنوی هشتاد تا کاغذ شود | |
| آدمی حیوان نباتی و جماد | هر مرادی عاشق هر بیمراد | |
| بیمرادان بر مرادی میتنند | و آن مرادان جذب ایشان میکنند | |
| لیک میل عاشقان لاغر کند | میل معشوقان خوش و خوشفر کند | |
| عشق معشوقان دو رخ افروخته | عشق عاشق جان او را سوخته | |
| کهربا عاشق به شکل بینیاز | کاه میکوشد در آن راه دراز | |
| این رها کن عشق آن تشنهدهان | تافت اندر سینهی صدر جهان | |
| دود آن عشق و غم آتشکده | رفته در مخدوم او مشفق شده | |
| لیکش از ناموس و بوش و آب رو | شرم میآمد که وا جوید ازو | |
| رحمتش مشتاق آن مسکین شده | سلطنت زین لطف مانع آمده | |
| عقل حیران کین عجب او را کشید | یا کشش زان سو بدینجانب رسید | |
| ترک جلدی کن کزین ناواقفی | لب ببند الله اعلم بالخفی | |
| این سخن را بعد ازین مدفون کنم | آن کشنده میکشد من چون کنم | |
| کیست آن کت میکشد ای معتنی | آنک مینگذاردت کین دم زنی | |
| صد عزیمت میکنی بهر سفر | میکشاند مر ترا جای دگر | |
| زان بگرداند به هر سو آن لگام | تا خبر یابد ز فارس اسپ خام | |
| اسپ زیرکسار زان نیکو پیست | کو همیداند که فارس بر ویست | |
| او دلت را بر دو صد سودا ببست | بیمرادت کرد پس دل را شکست | |
| چون شکست او بال آن رای نخست | چون نشد هستی بالاشکن درست | |
| چون قضایش حبل تدبیرت سکست | چون نشد بر تو قضای آن درست |