انوری (غزلیات)/ز هجران تو جانم میبرآید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | انوری (غزلیات) (ز هجران تو جانم میبرآید) از انوری |
' |
| ز هجران تو جانم میبرآید | بکن رحمی مکن کاخر نشاید | |
| فروشد روزم از غم چند گویی | که میکن حیلهای تا شب چه زاید | |
| سیهرویی من چون آفتابست | به روز آخر چراغی میبباید | |
| به یک برف آب هجرت غم چنان شد | که از خونم فقعها میگشاید | |
| گرفتم در غمت عمری بپایم | چه حاصل چون زمانه مینپاید | |
| درین شبها دلم با عشق میگفت | که از وصلت چه گویم هیچم آید | |
| هنوز این بر زبانش ناگذشته | فراقت گفت آری مینماید |