فخرالدین عراقی (قصاید)/روشنان آینهی دل چو مصفا بینند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فخرالدین عراقی (قصاید) (روشنان آینهی دل چو مصفا بینند) از فخرالدین عراقی |
' |
| روشنان آینهی دل چو مصفا بینند | روی دلدار در آن آینه پیدا بینند | |
| از پس آینه دزدیده به رویش نگرند | جان فشانند بر او کان رخ زیبا بینند | |
| چون بدیدند جمالش دل خود را پس از آن | ز آرزوی رخ او واله و شیدا بینند | |
| عارفان چون که ز انوار یقین سرمه کشند | دوست را هر نفس اندر همه اشیا بینند | |
| در حقیقت دو جهان آینهی ایشان است | که بدو در رخ زیباش هویدا بینند | |
| چون ز خود یاد کنند آینه گردد تیره | چون ازو یاد کنند آینه رخشا بینند | |
| بر در منظر دل دلشدگان زان شینند | که تماشاگه دلدار هویدا بینند | |
| ناید اندر نظر همتشان هر دو جهان | عاشقان رخ او کی به جهان وا بینند؟ | |
| اسم جان پرور او چون به جهان یاد کنند | در درون دل خود عین مسما بینند | |
| عاقلان گر چه ز هر چیز بدانند او را | نه همانا بشناسند یقین تا بینند | |
| هر صفاتی که عقول بشری دریابد | ذات او زان همه اوصاف مبرا بینند | |
| خوشدلان از رخش امروز بهشتی دارند | نه بهشتی که دگر طایفه فردا بینند | |
| گر ببینند جمالش نفسی مشتاقان | ز اشتیاقش دل خود واله و شیدا بینند | |
| نفسی باد صبا گر به سر کوش وزد | خوشدمان خوشتر از انفاس مسیحا بینند | |
| تشنگان ار همه دریای محیط آشامند | در دل از آتش سوداش شررها بینند | |
| درد نوشان که همه دردی دردش نوشند | مستی دردی دردش نه ز صهبا بینند | |
| ساغر دل ز می عشق لبالب دارند | دم به دم حسن رخ یار در آنجا بینند | |
| گرمی ساغرشان عکس بر افلاک زند | کل افلاک چو ذرات مجزا بینند | |
| سالکان چون که هوا را به قدم پست کنند | پای خود بر زبر عرض معلا بینند | |
| سرشان بر سر زانو، رخشان بر در دوست | قبلهی زانوی خود را که سینا بینند | |
| باز محنتزدگان از غم و اندوه و فراق | دل چو آتشکده و دیده چو دریا بینند | |
| گر زنند از سر حسرت نفسی وقت تموز | بس که تفسیده دلان زاندم سرما بینند | |
| ور برآرند دگر باره دمی از سر شوق | زآن نفس اهل زمستان همه گرما بینند | |
| قدسیان منزلت این چو همه در نگرند | رتبت قطب زمان از همه بالا بینند | |
| از مقامات جلالش همه را رشک آید | که مقامش ز مقامات خود اعلا بینند | |
| همه گویند که آیا که تواند بودن | که جهان روشن از آن طلعت غرا بینند؟ | |
| ناگه از لطف زمانی سوی ایشان نگرند | همه مدهوش شوند، جانب بالا بینند | |
| خاص حق، صاحب قدوس، بهاء الاسلام | غوث دین، رحمت عالم زکریا بینند | |
| زده یابند سراپردهی او در ملکوت | هم نشینش ملکالعرش تعالی بینند | |
| سبحهاش نور و مصلاش ردای رحمان | لجهی بحر ظهورش متوضا بینند | |
| خاک پایش به تبرک همه در دیده کشند | تا مگر از مددش نور تجلا بینند | |
| قطب وقت اوست، همه عالم ازو آسوده | بر درس زبدهی ابدال تولا بینند | |
| خوبرویان به جهان شیخ هم او را دانند | در جهان نیست جزو شیخ دگر تا بینند | |
| شهسواری که به چوگان قضا گوی مراد | برباید ز قدر، همت او را بینند | |
| آنکه در قبضهی او هر دو جهان گم گردد | گر بجویند جزو را نه همانا بینند | |
| بیدلان از نظر او دل بینا یابند | مردگان از نفس او دم احیا بینند | |
| خادمان در او آخرت و دنیی را | بر در خدمت او لل لالا بینند | |
| خانگاه کهنش از فلک اعلی یابند | جایگاه نو او جنتماوی بینند | |
| در جهان هر که ز خاک در او سرمه نکرد | دیدهی بخت بدش اعمش و اعمی بینند | |
| بر سر کوش عزیزان به عراقی نگرند | دل محنتزدهاش در کف سودا بینند | |
| بهر او زار بگریند، که او را پیوست | از پی فعل بدش بی سر و بیپا بینند | |
| دوستانش چو ببینند بمویند برو | دل او را چو به کام دل اعدا بینند | |
| مکر ما، بر در لطف تو پناه آورده است | بندگان ملجا خود را در مولی بینند | |
| ز آفتاب نظرت بر سر او سایه فگن | تا مگر بر مگسی سایهی عنقا بینند | |
| گر چوریم آهن زنگار پذیر است دلش | سوی او کن نظری، کاینه سیما بینند | |
| زار گریند بر احوال دلش نرم دلان | که دلش سختتر از صخرهی صما بینند | |
| بگشای از دلش، ای موسی عهد، آب خضر | به عصایی که تو را در ید بیضا بینند | |
| بوسهگاه همه پاکان جهان باد درت | کز همه درگه تو ملجا و ماوی بینند | |
| عالم از نفس شریف تو مبادا خالی | که جهان هر دم از انفاس تو بویا بینند |