دیوان شمس/چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی) از مولوی |
' |
| چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی | فرورفتی به خود غمخواره گشتی | |
| تو را من پاره پاره جمع کردم | چرا از وسوسه صدپاره گشتی | |
| ز دارالملک عشقم رخت بردی | در این غربت چنین آواره گشتی | |
| زمین را بهر تو گهواره کردم | فسرده تخته گهواره گشتی | |
| روان کردم ز سنگت آب حیوان | به سوی خشک رفتی خاره گشتی | |
| تویی فرزند جان کار تو عشق است | چرا رفتی تو و هرکاره گشتی | |
| از آن خانه که تو صد زخم خوردی | به گرد آن در و درساره گشتی | |
| در آن خانه که صد حلوا چشیدی | نگشتی مطمن اماره گشتی | |
| خمش کن گفت هشیاریت آرد | نه مست غمزه خماره گشتی |