دیوان شمس/هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (هر روز بگه ای شه دلدار درآیی) از مولوی |
' |
| هر روز بگه ای شه دلدار درآیی | جان را و جهان را شکفانی و فزایی | |
| یا رب چه خجستهست ملاقات جمالت | آن لحظه که چون بدر بر این صدر برآیی | |
| هر جا که ملاقات دو یار است اثر توست | خود ذوق و نمک بخش وصالی و لقایی | |
| معنی ندهد وصلت این حرف بدان حرف | تا تو ننهی در کلمه فایده زایی | |
| ای داده تو دندان و شکرها که بخایند | دندان دگر داده پی فایده خایی | |
| بیزارم از آن گوش که آواز نیاشنود | و آگاه نشد از خرد و دانش نایی | |
| این مشک به خود چون رود و آب کشاند | تا خواجه سقا نکند جهد سقایی | |
| این چرخ که میگردد بیآب نگردد | تا سر نبود پای کجا یابد پایی | |
| هان ای دل پرسنده که دلدار کجای است | تو ای دل جوینده و پرسنده کجایی | |
| تیهی ز کجا یابد گلزار و شقایق | پیهی ز کجا یابد تمییز ضیایی | |
| اصداف حواسی که به شب ماند ز در دور | دانند که در هست ز دریای عطایی | |
| درهاست در آن بحر در اصداف نگنجد | آن سوی برو ای صدف این سوی چه پایی | |
| آن نیستی ای خواجه که کعبه به تو آید | گوید بر ما آی اگر حاجی مایی | |
| این کعبه نه جا دارد نی گنجد در جا | میگوید العزه و الحسن ردایی | |
| هین غرقه عزت شو و فانی ردا شو | تا جان دهدت چونک ببیند که فنایی | |
| خامش کن و از راه خموشی به عدم رو | معدوم چو گشتی همگی حد و ثنایی |