فخرالدین عراقی (غزلیات)/باز مرا در غمت واقعه جانی است
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فخرالدین عراقی (غزلیات) (باز مرا در غمت واقعه جانی است) از فخرالدین عراقی |
' |
| باز مرا در غمت واقعه جانی است | در دل زارم نگر، تا به چه حیرانی است | |
| دل که ز جان سیر گشت خون جگر میخورد | بر سر خوان غمت باز به مهمانی است | |
| چون دل تنگم نشد شاد به تو یک زمان | باز گذارش به غم، کوبه غم ارزانی است | |
| تا سر زلفین تو کرد پریشان دلم | هیچ نگویی بدو کین چه پریشانی است؟ | |
| از دل من خون چکید بر جگرم نم نماند | تا ز غمت دیدهام در گهر افشانی است | |
| آه! که در طالعم باز پراکندگی است | بخت بد آخر بگو کین چه پریشانی است | |
| رفت که بودی مرا کار به سامان، دریغ! | نوبت کارم کنون بی سر و سامانی است | |
| صبح وصالم بماند در پس کوه فراق | روز امیدم چو شب تیره و ظلمانی است | |
| وصل چو تو پادشه کی به گدایی رسد؟ | جستن وصلت مرا مایهی نادانی است | |
| خیز، دلا، وصل جو، ترک عراقی بگو | دوست مدارش، که او دشمن پنهانی است |