سعدی (غزلیات)/ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای) از سعدی |
' |
| ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای | دشمن از دوست ندانسته و نشناختهای | |
| من ز فکر تو به خود نیز نمیپردازم | نازنینا تو دل از من به که پرداختهای | |
| چند شبها به غم روی تو روز آوردم | که تو یک روز نپرسیده و ننواختهای | |
| گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرم | بازدیدم که قوی پنجه درانداختهای | |
| تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد | ز ابروان و مژهها تیر و کمان ساختهای | |
| لاجرم صید دلی در همه شیراز نماند | که نه با تیر و کمان در پی او تاختهای | |
| ماه و خورشید و پری و آدمی اندر نظرت | همه هیچند که سر بر همه افراختهای | |
| با همه جلوه طاووس و خرامیدن کبک | عیبت آنست که بی مهرتر از فاختهای | |
| هر که میبیندم از جور غمت میگوید | سعدیا بر تو چه رنجست که بگداختهای | |
| بیم ماتست در این بازی بیهوده مرا | چه کنم دست تو بردی که دغل باختهای |