سعدی (غزلیات)/طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن) از سعدی |
' |
| طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن | با شهد میرود ز دهانت به در سخن | |
| گر من نگویمت که تو شیرین عالمی | تو خویشتن دلیل بیاری به هر سخن | |
| واجب بود که بر سخنت آفرین کنند | لیکن مجال گفت نباشد تو در سخن | |
| در هیچ بوستان چو تو سروی نیامدست | بادام چشم و پسته دهان و شکرسخن | |
| هرگز شنیدهای ز بن سرو بوی مشک | یا گوش کردهای ز دهان قمر سخن | |
| انصاف نیست پیش تو گفتن حدیث خویش | من عهد میکنم که نگویم دگر سخن | |
| چشمان دلبرت به نظر سحر میکنند | من خود چگونه گویمت اندر نظر سخن | |
| ای باد اگر مجال سخن گفتنت بود | در گوش آن ملول بگوی این قدر سخن | |
| وصفی چنان که لایق حسنت نمیرود | آشفته حال را نبود معتبر سخن | |
| در میچکد ز منطق سعدی به جای شعر | گر سیم داشتی بنوشتی به زر سخن | |
| دانندش اهل فضل که مسکین غریق بود | هر گه که در سفینه ببینند ترسخن |