سعدی (غزلیات)/گر متصور شدی با تو درآمیختن
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | سعدی (غزلیات) (گر متصور شدی با تو درآمیختن) از سعدی |
' |
| گر متصور شدی با تو درآمیختن | حیف نبودی وجود در قدمت ریختن | |
| فکرت من در تو نیست در قلم قدرتیست | کو بتواند چنین صورتی انگیختن | |
| کیست که مرهم نهد بر دل مجروح عشق | کش نه مجال وقوف نه ره بگسیختن | |
| داعیه شوق نیست رفتن و بازآمدن | قاعده مهر نیست بستن و بگسیختن | |
| آب روان سرشک و آتش سوزان آه | پیش تو بادست و خاک بر سر خود بیختن | |
| هر که به شب شمع وار در نظر شاهدیست | باک ندارد به روز کشتن و آویختن | |
| خوی تو با دوستان تلخ سخن گفتنست | چاره سعدی حدیث با شکر آمیختن |