دیوان شمس/آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی) از مولوی |
' |
| آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی | غم نخورد از آنک تو روی بر او ترش کنی | |
| می چو در او عمل کند رقص کند بغل زند | ز آنک نهاد در بغل خاص عقیق معدنی | |
| مرد قمارخانهام عالم بیکرانهام | چشم بیار در رخم بنگر پیش روشنی | |
| ننگرد او به رنگ تو غم نخورد ز جنگ تو | خواجه مگر ندیدهای ملک و مقام ایمنی | |
| هیچ عسل ترش شود سرکه اگر ترش رود | از پی آب کی هلد روغن طبع روغنی | |
| من که در آن نظارهام مست و سماع بارهام | لیک سماع هر کسی پاک نباشد از منی | |
| هست سماع ما نظر هست سماع او بطر | لیک نداند ای پسر ترک زبان ارمنی | |
| در تک گور ممنان رقص کنان و کف زنان | مست به بزم لامکان خورده شراب ممنی | |
| پیش تو است این دم او مینبری ز یار بو | مینگری تو سو به سو پله چشم میزنی |