دیوان شمس/ای زده مطرب غمت در دل ما ترانهای
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دیوان شمس (غزلیات) (ای زده مطرب غمت در دل ما ترانهای) از مولوی |
' |
| ای زده مطرب غمت در دل ما ترانهای | در سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانهای | |
| چونکه خیال خوش دمت از سوی غیب دردمد | ز آتش عشق برجهد تا به فلک زبانهای | |
| زهره عشق چون بزد پنجه خود در آب و گل | قامت ما چو چنگ شد سینه ما چغانهای | |
| آهوی لنگ چون جهد از کف شیر شرزهای | چون برهد ز باز جان قالب چون سمانهای | |
| ای گل و ای بهار جان وی می و ای خمار جان | شاه و یگانه او بود کز تو خورد یگانهای | |
| باغ و بهار و بخت بین عالم پردرخت بین | وین همگی درختها رسته شده ز دانهای | |
| از دهش و عطای تو فقر فقیر فخر شد | تا که نماند مرگ را بر فقرا دهانهای | |
| لطف و عطا و رحمتت طبل وصال میزند | گر نکند وصال تو بار دگر بهانهای | |
| روزه مریم مرا خوان مسیحیت نوا | تر کنم از فرات تو امشب خشک نانهای | |
| گشته کمان سرمدی سرده تیرهای ما | گشته خدنگ احمدی فخر بنی کنانهای | |
| پیش کشیی آن کمان هر کس میکند زهی | بهر قدوم تیر تو رقعه دل نشانهای | |
| جذبه حق یک رسن تافت ز آه تو و من | یوسف جان ز چاه تن رفت به آشیانهای | |
| خامش کن اگر سرت خارش نطق میدهد | هست برای جعد تو صبر گزیده شانهای |